• 11:54 قبل از ظهر

  • 1400-03-03

  • کد خبر: 11366

نـاروایت جنگ!

شاید درد و رنج روزگار امروز، خود بزرگترین مانع روایت جنگ است! برخی ها معتقدند روایت جنگ باید بماند برای روزگاری خوش و رها از درد نان، تا طعمش ماندگار باشد و لذت بخش!

گروه فرهنگی آناج/ مهدی نورمحمدزاده؛ موسیقی، لحن یا متن؟! نمی‌دانم تاثیر کدام یک از اینها است که مارش جنگی فتح خرمشهر را برای هم‌نسلان من جاودانه کرده است. شاید هم همه چیز به اتمسفر سالهای جنگ برمی‌گردد و این صدا خاصیت ویژه ای ندارد!

بسیاری از ما هنوز هم غرق خاطرات آن سالها هستیم، سرشار از حسی عمیق و مرموز که توان روایت دقیق و کاملش را در خود نمی‌بینیم! بنده به نوبه خود بارها تلاش کرده ام حسی را که کودک هشت نه ساله آن سالها با شنیدن «مارش عملیات» تجربه کرده است، به امداد کلمات دوباره خلق کنم و به اهالی امروز بچشانم، اما نتوانسته ام!

نتوانسته ام بغض و درد زنی را روایت کنم که بچه هایش را به دندان گرفته و از این سر شهر تا آن سر شهر کشیده است تا شاید دیدار پدربزرگ و مادر بزرگ، جای خالی پدر جبهه رفته را پر کند، اما پر نکرده است! یا اضطراب و تپش قلب مادرانه اش را تصویر کنم که دایم نگران بوده مبادا پسرش در ازدحام پر از عرق بخش مردانه اتوبوس، غرق خیال شود و یادش برود سر کدام ایستگاه باید پیاده شود و به همین راحتی گم بشود و او بماند و یک دنیا حرف مردم که «حتما حواست به بچه نبوده!» یا «سه تا بچه را ول کرده به امان خدا و رفته جبهه! مگه واجبه؟!» یا «اصلا میاوردی پیش خودت! یک الف بچه غلط کرده میگه من سوار قسمت زنانه نمی‌شم!» و او مثل همیشه سکوت کرده و زبانش بند آمده است!

تحملش را نداشته ام که سادگی و امید واهی پیرزنی را روایت کنم که صبح تا شب پای رادیو می‌نشست و با شنیدن مارش عملیات، دلش آشوب پسری می‌شد که یک ماه پیام و تلفنی از او نشده بود! گویی شدت عاطفه، هلش داده بود به سمت گیجی، آنقدر که خبر پسر جوانش را از کودک هفت ساله می‌گرفت و با شنیدن دروغ سلامتی و احتمال آمدن دایی تو همین چند روز آتی، خدا را شکر می‌کرد و قدری آرام می‌گرفت!

من جرات نداشته ام خوابهای شیرین خانواده ای را تعریف کنم که بعد مفقود شدن فرزند نوجوانشان، سالها همین خوابها مایه دلخوشی شان بوده و گوششان به رادیو عراق که صدای یوسف گمشده شان را بشنوند و به همه ثابت کنند فرزندشان اسیر بوده و این همه خواب و رویا بیهوده نبوده است! و بعد که جنگ تمام شده و صدام سقوط کرده، آنها مانده اند و این همه رویای بی تعبیر و حسی مرموز که «مارش فتح» سوم خرداد هر سال، دوباره زنده اش می‌کند!

در کنار حماسه‌ها و رشادتها، لایه‌‌‌های پنهان و عاطفی جنگ، در درون آدمها اتفاق می‌افتد که غالبا هم تلخ، دردآور و مستمر است.
راوی این بعد جنگ، هنر است. هنر، زهر این روایتها را می‌گیرد و حال مخاطب را هم رعایت می‌کند. علی رغم تولید برخی آثار فاخر داستانی و سینمایی، همچنان ما مانده ایم و نسلی جدید که از این همه ناروایت خاموش جنگ چیز زیادی نشنیده و نچشیده است.

شاید هم درد و رنج روزگار امروز، خود بزرگترین مانع روایت جنگ است! برخی‌ها معتقدند روایت جنگ باید بماند برای روزگاری خوش و رها از درد نان، تا طعمش ماندگار باشد و لذت بخش! قضاوت نمی‌کنم، هرچند به قاعده «تعرف الاشیاء باضدادها» حرفشان بی حساب نیست، اما سکوت در برابر جنگ روایت‌ها هم منطقی نیست! آن هم در روزگاری که رسانه‌‌‌های خارجی، مستندهای جنجالی از تاریخ جنگ و عملکرد فرماندهان تولید می‌کنند و در سایه سکوت ما، صفحات تاریخ را برای نسل امروز و فردا بازنویسی می‌کنند!

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *