شوخی استاد شهریار/قسمت ناقص شعرم  میان جنگاوران جوان کامل شد
  • 1394/03/02 14:54
  • 9170
خاطرات شاعر آذربایجانی؛

شوخی استاد شهریار/قسمت ناقص شعرم میان جنگاوران جوان کامل شد

علی نظمی گفت: شهریار به جای شوخی با بنده رو به طرف دکتر پدیده کرد و گفت: «پدیده! آلاّه اؤزی کمک اؤلسون! نظمینیدا آپاریبلار جنگه! اؤلومنن قورتولوبها!» (پدیده جان، خدا خودش رحم کنه! نظمی رو هم بردن جبهه! خطر از بیخ گوشش گذشته!). ما هم حسابی خنده ­مان گرفته بود...

گروه فرهنگ پایداری آناج: استاد علی نظمی تبریزی، شاعر پیشکسوت آذربایجانی در بحبوحۀ جنگ تحمیلی از شعرای حاضر در صحنۀ جنگ و جزو نخستین سخنورانی بود که با سلاح قلم در تداوم آرمانهای انقلابی این سرزمین کوشید و پاسخ بدخواهان این آب و خاک مقدّس را داد.

وی از خاطرات جبهه ها می گوید:

    تازه بازنشسته شده بودم و به نوعی بر خود وظیفه می­دانستم به عنوان پدر یک رزمنده در مناطق جنگی حاضر شده و جویای حال رزمندگان شوم. به غیر از پسر کوچکم، دو داماد و چهار تن از برادر­زاده ­هایم نیز در مناطق مختلف جنگی و عملیاتی روبروی ارتش صدام، سلاح به دست گرفته و از خاک ایران و ناموس ایرانی دفاع می­کردند. از طرفی منوچهر پیرسمساری، یکی از برادر­زاده­ هایم که دبیر آموزش و پرورش هم بود در عملیات رمضان(تیرماه 1361) شهید شد و پیکر پاکش هم مفقود گشت. خانوادۀ برادرم بی­تابی بسیار می­کردند و برادر داغدیده­ام از زمین و زمان شکایت می­کرد. البته 13سال بعد حین تفحّص شهدا، پیکر او به زادگاهش بازگشت و در گلزار شهدای تبریز به خاک سپرده شد؛ روحش شاد. بعدها شنیدم شاگردان این معلّم بسیجی (مهدیقلی رضایی، شهید محمد محمدپور و ...) در جبهه­ های نبرد حق علیه باطل، چه رشادت­ هایی از خود نشان داده­اند.

خوشا ایران که شیرانند اینجا

به بازی شیـر گیرانند اینجا

هـنـرپـرور دلیـراننـد  اینجـا

همـانا پخته پیـرانند اینجـا

که در هنگام سختی هوشیارند

که ایران را ز آفت پاس دارند

*****

بهار سال61 بود که با جمعی از شعرای انقلابی و رزمندگان خط امام به مراسم شب شعری در فرمانداری مهاباد دعوت شدیم. مسئولیت گروه ما را بیت ­الله جعفری (نمایندۀ سابق ارومیه) بر عهده داشت. هنوز هم پس ازگذشت سی و اندی سال با ایشان مراوده و دوستی دارم. شب بود و حیاط فرمانداری را چراغانی کرده بودند. اهالی شهر و اکراد منطقه هم استقبال خوبی از مراسم کرده بودند و حیاط مملو از جمعیت بود. در جمع همراهان ما مرحوم استاد عابد و زنده­ یاد دکتر محمود پدیده و یک روحانی اهل مشهد هم حضور داشتند. شعرا و سخنرانان یکی پس از دیگری پشت تریبون رفته و مطالب خود را ارائه می­کردند. برادران سپاهی هم در اطراف ساختمان حضور داشتند چون احزاب مخالف، فعّال بودند و از طرفی نیز شناسایی منافقان از مردم عادی عملاً امکان­پذیر نبود. اگر اشتباه نکنم نام فرمانده کردهای پیشمرگ، عزّالدین حسینی بود که برایش احترام خاصی هم قائل بودند. تبلیغات وسیعی از طریق حزب وی و حزب کوموله شده بود که از کردها کسی جبهه نرود. ما هم در جواب کارشکنی آنها به مهاباد رفته بودیم تا کردها برای دفاع از سرزمین خود مقابل دشمن بعثی سلاح به دست بگیرند، نه مقابل هموطنان ایرانی خودشان.

     پیش از شعرخوانی بنده، بیت­الله جعفری را برای شعرخوانی صدا کردند. وقتی از کنار ما بلند می­شد آرام گفت: «بعدازاینکه من شعر خوندم، مواظب خودتون باشین!». نگاهی به اطرافیان کردم و دیدم وضعیت کاملاً تحت کنترل است؛ اهمیتی ندادم و مشغول زمزمۀ متن خودم شدم چون قرار بود بعد از آقای جعفری مرا صدا کنند. وی شعر زیبایی قرائت کرد که چند بند آن با مضمونی مرتبط با حال وهوای مجلس در خاطرم هست:

عـزیـز مـا بود در هـر­کـجـا کُرد

مـبـادا لحـظه­ای از مـا جـدا کُرد

به کردستان ز هر ملّت که هستید:

بُوَد بـا کفـر جنگ مـا، نه با کـرد

****

تورا گُردودلاور خواهم، ای کرد

تو را عازم به سنگر خواهم، ای کرد

ز نـسـلِ تـو، پـیِ آزادیِ قـدس

صلاح­الدّیـن دیگر خواهم، ای کـرد

****

بدی از دشمنوخوبی ز کُرد است

بَدان را جمله سرکوبی زکرداست

بـهدستِ کُـرد قـدس آزاد گردیـد

صلاح­الدّیـن ایّـوبـی ز کـرد است

****

به قلعوقمعِ خصمِ یاوه برخیز

ز«سردشت»و«سنه»­وز«پاوه» برخیز

بـرای دفـعِ  ضحّاکان عـالــم

الا  ای نـسـلِ کُردِ کـاوه  برخیـز

****

فریاد «زنده باد، زنده باد» مکرراً به گوش می­رسید. حاضران به قدری شوق­ زده گشتند که صدای تشویق و تمجید به هر سه زبان فارسی، کردی و ترکی شنیده می­شد. آقای جعفری پس از اتمام شعرش، مرا معرّفی و به پشت تریبون دعوت کرد. چند لحظه ­ای از شروع صحبت ­هایم نگذشته بود که چراغ­ها خاموش شد. هاج­ و واج مانده بودیم چه شده و چه اتّفاقی افتاده که تیراندازی شروع شد.

منافقان همواره از همین می ­ترسیدند که اهالی غیور منطقه و کردهای وطن­ پرست بر ضدّ آنها متّحد شوند و نقشۀ از پیش تعیین شدۀ آنها برهم زدن مراسم و ایجاد آشوب و ناامنی بود. من که بدون عکس­ العمل خاصی پشت تریبون خشکم زده بود ناگهان دیدم از محوطۀ بیرون فرمانداری، چند ردیف شب­ چراغِ قرمز رنگ مثل دانه­ های سنجد از بالای سرم رد شدند و به در و دیوار برخورد کردند! (منظور طنزگونۀ استاد نظمی، گلوله­ های رسّام است که در شب مانند دانۀ سنجد دیده می­شوند.) فوراً روی زمین دراز کشیدم و نظاره­ گر رفقا که به حالت نیم­خیز به طرف ساختمان می­دویدند. من هم سینه­ خیز خودم را به درب ورودی عمارت فرمانداری رساندم. از ترس نمی­دانستیم داخل کدام اتاق برویم! خدا بگم چه ­کارت نکند بیت­الله!؟ شاعر کجا، وسط میدان جنگ کجا..!؟ حدوداً نیم ­ساعتی درگیری و شلیک ادامه داشت تااینکه اوضاع آرام شد و یک ساعت بعد برق­ ها را دوباره وصل کردند. هیچکدام خوابمان نبرد. صبح هم فهمیدیم سه تن از پاسداران حین زد و خورد با منافقین برای محافظت از فرمانداری شهید شده ­اند. روحشان شاد.

چند هفته بعد به اتفاق دکتر پدیده طبق عادت به دیدار استاد شهریار رفته و ماجرا را برای ایشان بازگو کردیم. استاد شهریار از تعجّب مانده بود که چه بگوید! من از مرحوم پدیده مسن­تر بودم و شهریار به جای شوخی با بنده رو به طرف دکتر پدیده کرد و گفت: «پدیده! آلاّه اؤزی کمک اؤلسون! نظمینیدا آپاریبلار جنگه! اؤلومنن قورتولوبها!» (پدیده جان، خدا خودش رحم کنه! نظمی رو هم بردن جبهه! خطر از بیخ گوشش گذشته!). ما هم حسابی خنده ­مان گرفته بود...

***

اولین بار بود که می­رفتم قرارگاه حمزه سیدالشهداء؛ حالا تاریخش دقیق یادم نیست(کرمانشاه-سال63). سرِ شب بود و نماز جماعت را خوانده بودیم. کم کم برای خوردن شام آماده می­شدیم. چند نفر سفره ­ای طویل پهن کردند و ما کنار سفره نشستیم. نان و پنیر و سبزی آوردند با چای. صلواتی فرستادیم و مشغول خوردن شدیم. کناردستم رزمنده­ای نشسته بود که با لذّت تمام لقمه­ های نان و سبزی را می­خورد و مدام شکر می­کرد. یواشکی گفتم: «داداش، این پیش غذاست. الان شام میارن. خودتو با اینا سیر نکن. شام بدن نمی­تونی بخوریا!» با اینکه خیلی آرام گفتم دیگر رزمندگان جوان هم که گویی حرفهایم را شنیده بودند، صدای خنده ­شان بلند شد. آنهایی که جوان­تر بودند و شلوغ­تر، از خنده اشک چشم­هایشان جاری شده بود! رزمنده ­ای که طرف دیگرم نشسته بود با همان حالت خندان و گریان گفت: «حاجی جون، شام کجا بود!؟ شام همینه! پیش غذارو توی رستوران میدن. اینجا شام ما، همین پیش غذاس!». دیگر خودم هم خنده ­ام گرفته بود...

شب را کنار همان بسیجیان و رزمندگان بی­ ادّعا خوابیدم. صبح که بیدار شدم انگار نه انگار که دیشب ده بیست نفر اینجا خوابیده بودند. دریغ از یک رزمنده یا برادر سپاهی. هیچکس نبود. صبح­ علی­ الطلوع همه بی سروصدا بلند شده و رفته بودند سر پست­هایشان. برای اینکه من بیدار نشوم به قدری آرام نمازشان را خوانده و وسایلشان را جمع کرده بودند که کوچکترین صدایی را متوجّه نشده بودم. بغض گلویم را گرفت. خدایا اینان را از چه جنسی آفریده ای...؟

گویی از خواب غفلت بیدار شده­ ام امّا این ارزشمند­ترین خواب غفلتی بود که در تمام عمرم از آن بیدار شده بودم. هفتاد سال پیش وقتی پدرم از دلاوری­های مشروطه­ خواهان آذربایجانی برایم تعریف می­کرد، با خود می­گفتم که چه مردان و زنان سلحشوری پیش از ما آمده و رفته ­اند. دیگر هیچ زمانی روزگار مانند آنها را به خود نخواهد دید. اکنون که نودمین سال زندگی­ ام را تجربه می­کنم به خودم می­گویم جوانان دریادل ما در جنگ یکبار دیگر غیرت و مردانگی ایرانی را به روزگار نشان دادند.

ماجرای شام آن شب و بیدارشدن از لذّت­ بخشترین خواب زندگی­، احوالات شاعرانه­ ام را طوری دگرگون کرد که وقتی از منطقۀ جنگی بازگشتم به فکر سرودن شعری افتادم که می­خواستم پراحساس­ ترین دلنوشته­ ام در طول دوران دفاع مقدس باشد. عنایت باری تعالی، ذوق شعری و احساسی که رزمندگان عزیز در من به وجود آوردند باعث گشت یکی از بهترین سروده ­های حماسی­ ام را همان روزها روی کاغذ بیاورم. نیمی از این شعر را با عنوان «عید سیاه» در اوایل جنگ سروده بودم ولی حس می­ کردم قسمتی از آن ناقص است و باید مفهوم بخصوصی را به آن افزود. قسمت ناقص شعرم در آن شب خاطره انگیز و آن صبح به یادماندنی میان جنگاوران جوان کامل شد.

هـمّـتی، ای  دلاوران  وطـن

همه از هر کـرانه  برخیزید

دشمن از هرطرف که می­تازد

خون و آتش بهم برآمیـزید

***

بگذر ای هموطن به جبهۀ جنگ

یـار و همسنگر دلیـران باش

یـا منِـه  نــامِ خویـش ایـرانـی

یا به جان، پاسدارِ ایران باش

***

گـرچه مـا با عراق می­جنگیم

در کنـارش فرانسه و روس اسـت

تـا  تـوانـیـد  اتّـحـاد  کنـیـد

جنگِما جنگِ ننگ و ناموس است

***

پـاس  داریـد، پـاسـداران  را

که زهرسو به­ خصم می­تازند

بستر از خاک وخون کنند، ولی

نـام  ایـران  بلنـد می­سـازند

***

بانگ تکبیرشان چو برخیزد

بـر فـراز فلک خروش رسد

هر دم از این نوای روحانی

مژده ­های ظفر به گوش رسد

***

ارتش جنـگ­جوی را نـازم

که از او خصم در ستوه بود

غـرّشِ توپِ آسمان­کوبش

گه به دریا، گهی به کوه بود

***

آخـر ای ارتـش دلاور مـا

ای نگهـدار کشـور ایـران

تار و مارش کنید و مگذارید

بگذرد دشمن از برِ  ایـران

***

در دلِ  استـوارِ  مـا «نظمـی»

کی بود اضطراب و لرزانی؟

می­ستیزیم، تا سعادت و بخت

بـا که دارد شهادت ارزانی

***

این­ همه خون و جان­فشانی ­­ها

تـا نگویی که می­رود بر بـاد

تا که تـاریخ در میانۀ ماست

این شهیدان نمی­روند از یاد

یکی دو سال بعد از آن ماجرا، شعرم را در مجلس یادبودی برای شهدای دانشجو قرائت کردم که حضّار تا چندین دقیقه فقط صلوات می ­فرستادند. پس از مراسم هم عدّه­ای به گمان اینکه بنده پدر شهید هستم، دست و صورت مرا مرا بوسه ­باران کردند! خاطرۀ آن مجلس و آن قیافه­های معصوم و نورانی هم هنوز در ذهنم متصوّر است.  

لازم به ذکر است استاد نظمی که هم اکنون در آستانۀ نود سالگی است باتوجّه به کهولت سن، تاریخ همایش مذکور را فراموش کرده اند. ایشان، تابستان سال 1365 در یادوارۀ شهدای حماسه آفرین تربیت معلّم علامه امینی شعر خود را قرائت کرد که تاریخ و مکان حضورشان در مجلس یادبود از روی عکس گرفته شده و شهدای داخل تصویر توسط همکاران طرح مخزن بنیادشهید و امور ایثارگران استان آذربایجانشرقی بازشناسی گردید.

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •