بانک مهر اقتصاد
قاصدک 24
فرم جذب خبرنگار - داخلی
پارک دلفین باغلارباغی 2
راز ماندگاری ‌آقا مهدی چه بود؟!
  • 1395/12/25 12:19
  • 75721
تاملی در زندگی سردار شهید عاشورایی؛

راز ماندگاری ‌آقا مهدی چه بود؟!

در سالروز معراج سردار شهید مهدی باکری تاملی بر مهم‌ترین راز ماندگاری فرمانده‌ی عاشورایی لشکر 31 عاشورا خواهیم داشت.

گروه فرهنگ پایداری آناج: فرقی نداشت بسیجی ساده باشد یا سردار و سرلشکر، همه او را به نام "آقامهدی" ‌می‌شناختند. خلوص واقعی، دوری از تظاهر و ریا بود که خیلی زود نامش را بر سر زبان‌ها انداخت و مهرش را در قلب‌ها؛ آنقدر که از زمان خود فراتر رفت.

راز جاودانگی مهدی باکری

در خصوص زندگی آقا مهدی حرف‌های زیادی گفته شده اما کمتر کسی به این امر پرداخته که چرا مهدی باکری دانشجوی مکانیک دانشگاه تبریز نامش در تاریخ ایران ماندگار شد و هنوز پس از سی‌وچند سال از شهادتش جوانان و نوجوانان زیادی مجذوبش می‌شوند، بی‌آنکه قرابت و رفاقتی با وی داشته باشند. بُعدی که اگر به درستی تشریح شود بی‌شک خواهد توانست چراغ راه جوانان زیادی قرار گیرد؛ کسانی که هنوز در ابتدای راه پر فراز و نشیب زندگی‌اند!

از جوانی عنان اراده‌اش را به دست گرفت

نوجوانی و جوانی آقا مهدی با اینکه در دوران طاغوت گذشت اما متمایز با تمایلات آن دوران بود. مهدی وقتی در دانشگاه تبریز قبول شد همراه یکی از دوستانش در تبریز خانه‌ای اجاره کرده و برنامه‌های اخلاقی و خودسازی خود را از همان ایام شروع کرد. "کاظم میرولد" هم خانه‌ی آقا مهدی می‌گوید: « بعد از اینکه با مهدی خانه گرفتیم، دو نفری یک غذا می‌خوردیم. گاهی می‌گفت «فردا هر جا بودیم، فقط نان می خوریم.» و فقط هم نان می‌خوردیم، سیر هم می‌شدیم. گاهی می‌گفت «روزه بگیریم برویم کوه، هم ورزش است، هم عبادت» او می‌خواست عنان اراده‌اش را در دست بگیرد و نفس خود را زیر پا له کند.

باید یاد بگیریم بسازیم

وقتی سرباز شد و به تهران آمدیم، چون افسر شده بود، ماهی 1500 تومان حقوق می گرفت، اما باز هم به خودش و من سختی می‌داد. ماه رمضان، یک تومان یخ می‌خریدیم و برای افطار هم نان و انگور می‌خوردیم. زمستان آن سال نفت نداشتیم، می‌گفت «میسازیم، یعنی باید بسازیم.» ما تا سال پنجاه و هفت اصلا گوشت نخریدیم، نه این که نمی توانستیم، نمی‌‌خواستیم.

بعد از انقلاب، در مدتی که در ارومیه مسوولیت داشت، همین سیر را ادامه داد و بعد از آن جنگ هم، این راه را طی کرد تا به سرمنزل مقصود رسید. می‌گفت: «این راه را رفتن کار سختی است. برای رفتن توی این راه باید توشه برداریم. توشه ی این راه هم به جز دین و دیانت و آدم سازی چیزی دیگری نیست.»

آقا مهدی کسی که خود را هیچ وقت فراموش نمی‌کرد

این همان فردی است که در دورانی که شهردار ارومیه می‌شود در روزهای بارانی به مناطق فقیر نشین می‌رود و بیل به دست می‌گیرد تا خرابی‌ها را آباد کند. همان کسی که بخش زیادی از حقوق خود را وقف نیازمندان کرده و گاه پا به پای نیروهایش کارگری هم می‌کند. ساده می‌پوشد و همچون عامه‌ی مردم ساده زندگی می‌کند بی آنکه وجه تمایزی بین خود و دیگری داشته باشد. اما این‌ها تمام وجه وجودی آقا مهدی نیست. زیرا ایشان در همین ایام نیز خود را فارغ از خودسازی نمی‌بیند. درگیر دنیا و بازی‌هایش نمی‌شود و با اینکه دغدغه‌ی حقیقی مردم و جامعه را دارد خود را فراموش نمی‌کند. در همان ایام که می‌توانست یک سرو گردن بالاتر از بقیه باشد نَفس خود را مجبور می‌کند که در برابر شهوت آرام گیرد.

انتخاب شریک به سبک آقا مهدی

شهید باکری برای ادامه‌ی راه زندگی شریکی انتخاب می‌کند که همچون خود فارغ از تعارفات دنیایی باشد. سرانجام ایشان کسی را برمی‌گزیند که مکمل آرمان‌هایش باشد؛ مهریه‌ای که عروس خانوم درخواست می‌کند یک کلت کمری است؛ یعنی اینکه این زن قرار است پا به پای تو در دوران مبارزاتی‌ات همراهت باشد و تو را یک قدم به معراجت نزدیک‌تر سازد.

خودسازی در خانواده‌ی دونفره

دو روز از عقد آقا مهدی نگذشته بود که ایشان راهی جبهه شدند و دو ماه دیگر بازگشتند؛ اگر توان تدبر در همین جمله را داشته باشیم تمام ابعاد شخصیتی این مرد برای ما عیان می‌شود. صفیه مدرس شریک آن‌روزهای مهدی باکری می‌گوید: «امام خمینی (ره) آن روزها خیلی به برنامه‌های خودسازی سفارش می‌کرد و مهدی هم که تابع بی‌چون و چرای امام بود، هفته‌ی دوم کاغذی به دیوار خانه چسباند و گفت از همین امروز سفارش امام را شروع میکنیم؛" یکی از توصیه ها ورزش بود؛ صبح‌ها زود بیدار می شدیم. مهدی پنجره ها را باز می‌کرد و دور اتاق می‌دویدیم و ورزش می‌کردیم. هر هفته دوشنبه و پنج‌شنبه روزه می‌گرفتیم. خرج خانه را حساب می‌کردیم، از دو هزار و هشتصد تومن حقوق، دویست تومن می‌ماند. مهدی چون مدتی شهردار بود، خانواده‌های نیازمند را می‌شناخت و برایشان مایحتاج می‌خرید.»

همین می‌شود که داستان‌های باورنکردنی و گاه افسانه‌ای از این جوان بیست‌وچند ساله در جنگ دهان به دهان می‌چرخد و نظر رهبران داخلی و خارجی جنگ را به خود معطوف می‌دارد. پس وقتی می‌خوانیم که مهدی باکری موقع شهادت برادرش حمید می‌گوید پیکر او را وقتی بر می‌گردانیم که پیکر دیگر شهدا را بازگردانده باشیم؛ یک شبه به این فلسفه نرسیده و زندگی‌اش بر اساس تظاهر نبوده که در اینجا دستش رو شود. او همیشه همین بوده؛ آنقدری که سادگی در نگاه او موج می‌زند و برای من و ما که چند سال بعد از شهادت او به دنیا آمده‌ایم، هم حرف‌های ناگفته و دلربایی‌های خودش را دارد.

روزی برای سردار لشکر خوبان

امروز سالگرد شهادت اوست. کسی که دعا می‌کرد همچون بسیجی‌هایش بمیرد و حتی همچون آنهایی که نتوانسته پیکرشان را به دست خانوادهیشان برگرداند؛ پیکرش هم بازنگردد. خدا خواست دعای آقامهدی را در آخرین لحظه به زیباترین وجه مستجاب کند؛ او همچون تمام بسیجی‌ها در خط مقدم جنگید، تیر خورد، پیکرش را در قایقی گذاشتند که گلوله‌ی آرپیچی آتشش زد و همچون غواصان در دریای بیکران الهی مفقود شد... آری او به هر نوعی که بسیجیانش جان داده بودند در یک جا تجربه کرد!

آقا مهدی را باید از همین خودسازی‌ها شناخت چه آنکه تمام افعال، برخواسته از درون اوست. باید بداینم آقا مهدی با درون خود چه کرد که آن تابلوی بی‌نظیر و آن شاهکار اشرف مخلوقات را ترسیم کرد. مرور تمام خاطرات سردار شهید و فرمانده‌ی همیشه قهرمان عاشورا کاری نیکی است اما لختی تامل حتی به اندازه‌ی چند ثانیه در این باره که آقا مهدی چطور "آقا مهدی شد" برای ما کافی است.

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •