پارک دلفین باغلارباغی 2
قاصدک 24
فرم جذب خبرنگار - داخلی
بانک مهر اقتصاد
دو هزار تومان پول و یک جعبه شیرینی گرفتند تا جنازه محمدباقر را تحویل بدهند! / تا آخرین نفس علیه پهلوی روشنگری کرد
  • 1395/11/27 14:40
  • 73828
محمد باقر آذرفام، شهید قیام و قرآن؛

دو هزار تومان پول و یک جعبه شیرینی گرفتند تا جنازه محمدباقر را تحویل بدهند! / تا آخرین نفس علیه پهلوی روشنگری کرد

محمد باقر رنجبر آذرفام از شهدای دانشجوی قیام 29 بهمن تبریز است که تا لحظه ی شهادت علیه شاه و پهلوی روشنگری کرد.

گروه فرهنگی آناج: قیام 29 بهمن تبریز با شهادت یک دانشجو- محمّد تجلی- آغاز شد لیکن محمّد تجلی تنها دانشجوی شهید این قیام حماسه‌آفرین نبود، محمّدباقر رنجبر آذرفام و زنوزی از شهدای دیگر این قیام هم دانشجو بودند. محمّدباقر رنجبر آذرفام از ویژگی‌های بارزی برخوردار بود. وی علاوه بر دانشجو بودن معلم قرآن مسجد ارشاد محله حکم‌آباد تبریز بود. محمّدباقر با شهادت خود درس عملی مبارزه را به قرآن‌آموزان کلاس خود آموخت. پس از وی مسجد محل فعالیت او کانون مهم مبارزه در محله حکم‌آباد تبریز گردید که در حوادث حزب خلق مسلمان، به کینه‌خواهی از یاران امام خمینی (ره) به آتش کشیده شد.

در ادامه گزیده ای از متن مصاحبه برادر شهید، علیرضا رنجبر آذرفام را می خوانید؛

معلم قرآن

شهید رنجبر از جهات مختلف می‌توان گفت اسوه حسنه‌ای برای جوانان این منطقه بود معلمی بود که با عمل خود و تدریس قرآن و تفسیر آن جوانان زیادی را در این محله تربیت کرد که بعد از شهادت هم راه او را ادامه دادند.

متأسفانه در یک برهه زمانی این واقعه اتفاق افتاد که جامعه نتوانست از این شهید استفاده نماید چه بسا اگر فعالیت‌ها و استعدادهای چنین جوان‌هایی آشکار می شد قبل از 29 بهمن دستگیر و به شهادت می‌رساندند و نمی‌گذاشتند 29 بهمن را به وجود آورند.

سال آخر رشته فلسفه بود و سه ماه مانده به اتمام دانشگاه، به شهادت رسید. او در سخنرانی‌های شهید قاضی طباطبایی شرکت می‌کرد خود هم با روشنگری‌هایی که از جریان نهضت اسلامی و امام خمینی (ره) برای شاگردانش می‌کرد، شاگردانش را به خط انقلاب هدایت می‌کرد که همان ها یاران راستین حضرت امام (ره) شدند.

شرکت در قیام 29 بهمن

در محله کلاس های آموزش قرآن دایر می کرد و  روز قبل از قیام 29 بهمن تبریز از تمام شاگردانش دعوت کرده بود که به صورت یکپارچه در قیام 29 بهمن مثل خودش شرکت کنند.

پدرم به او گفت که بیرون نرو امروز می‌ترسم و از تو نگرانم، اما او پاسخ داد: آقا نترس همین‌گونه که از دستگیره در رفته‌ام به خدا توکل کرده‌ام و مصلحت خدا هر چه باشد روی خواهد داد که برای ما گواراست. بند پوتین‌هایش را بست و از خانه خارج شد.

مثل تظاهرات‌های قبل از 29 بهمن که شرکت کرده بود، این روز هم خود را آماده کرد و با نام خدا به راه افتاد اما مادرم مانع شد و او نیز گفت: دلم گرفته نمی‌توانم در خانه بمانم و اجازه گرفت و رفت؛ سرانجام  محمد به آرزوی خود که شهادت بود، نایل شد.

بعد از ظهر 29 بهمن

تا ظهر روز 29 بهمن کارهایی که قرار بود انجام دهد و برنامه‌هایی که از روز قبل در کوه عنیالی به همراه دوستانش تصمیم گرفته بودند که چه کار باید کنند، انجام داد. ظهر به خانه برگشت؛ رفت جلوی کتابخانه‌اش نشست و قرآنش را خواند، هنگام قرائت قرآن گریه می‌کرد. در این حال مادر پرسید چرا گریه می‌کنی؟ چرا حالت گرفته است؟ و در جواب از نحوه شهادت دوستانش خصوصاً جریان شهادت محمد تجلا را تعریف کرد و گفت که ما هم کنارش ایستاده بودیم. تعریف می کرد که او را چگونه تیر زدند و چگونه کنار ما زمین افتاد و چگونه او را برداشتیم و در شهر گرداندیم. بعد از تعریف این وقایع، نتوانست در خانه بماند از خانه خارج شد و به دوستانش که به مراکز حکومت طاغوت در محله حمله می‌کردند، ملحق شد.

مأموری که گویا وی را شناسایی کرده بود، از میان همه جمعیت به زانو می‌نشیند و تیر را به سینه محمّدباقر می‌زند ...  بعد از تیر خوردن هم قرآن می‌خواند و به آن آیه می‌رسد که می‌گوید: «بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» « که آن بی‌گناهان به چه جرم و گناهی کشته شدند» (تکویر/ آیه 9) چرا من و دوستانم را می‌کشند؟! اینگونه قاتلان خود را به مردم معرفی می‌کند، شهدا را به مردم معرفی می‌کند، نام مبارک امام را به زبان جاری می‌کند و می‌گوید: «امام حسین شهید و من هم شهید» و آنقدر یقین داشت که گفت:  همان‌گونه که «امام حسین شهید شد ای جماعت من نیز شهید شدم».

بعد از مجروح شدن [او را] به بیمارستان منتقل می‌کنند و 10 روز در بیمارستان- راه‌آهن- بستری شد. پرستارها و دکترهایی که آنجا بودند به ویژه دکتر سینا که بعداً ما را دید، تعریف می کردند که ساواکی ها به ما اجازه ندادند کار خودمان را بکنیم و در آن موقیعت او زندانی ساواک بود نه بیمار بستری؛ و  ما نمی‌توانستیم به او رسیدگی کنیم. همچنین آقای دکتر شیخ‌الاسلامی یا آقای دکتر صدیق بناب به برادر بزرگترمان گفته بودند اگر آشنایی در ساواک داشته باشید و بتوانیم کاری کنید تا اجازه بدهند ما محمّدباقر را مداوا کنیم، حال او خوب می شود، وگرنه احتمال دارد قطع نخاع و فلج شود، این جوان حیف است، تلاش کنید اجازه بدهند معالجه کنیم.

در بیمارستان هم از فعالیت خود دست نمی‌کشید، آیات و روایات بیان می‌کرد. دکترها به دورش حلقه زده و به صحبت های او گوش می سپردند. دکتر ظهیرنیا می‌گفت ما به رئیس بیمارستان اطلاع دادیم که مأمورانی که هر روز می‌آیند او را برای بازجویی می‌برند، به او آزار می رسانند که این درست نیست و باید اجازه بدهند خوب شود بعد از خوب شدن هر چه می‌خواهند بکنند؛ بگذارند ما وظیفه انسانی خودمان را انجام دهیم. منتهی اجازه ندادند چون مریض را شناسایی کرده بودند. او ده روز زنده ماند و سپس به شهادت رسید.

وقتی هم که محمّدباقر فهمید که او را شهید خواهند کرد و نخواهد ماند، روی تخت بیمارستان شروع به سخن گفتن می‌کند و می‌گوید: «تختون تابوت اولسون ای شاه جلاد... او تا لحظه ی آخر علیه پهلوی روشنگری کرد.

شب شهادت

پدرم شبانه از بیمارستان آمد، گریه میکرد و من تا اون روز هیچ وقت گریه پدرم را ندیده بودم. پدرم گفت که پسرم را امشب خواهند کُشت، امشب دیگر فرزندی نخواهد ماند. پرسیدم چرا نخواهد ماند، گفت بیمارستانش را که عوض کردند مأموران گفتند که بیمارستانش را می‌خواهیم عوض کنیم در این بیمارستان وسایل و امکانات نیست به بیمارستان پهلوی می‌بریم؛ غافل از اینکه او را آن شب برای کُشتن برده اند. همان شب بود که پدرم تا صبح نخوابید و تا صبح زمزمه می‌کرد «علی لای لای، بالام لای لای؛ باقریم لای لای».

آن شب پدرمان روضه می‌خواند اهل منزل همه گریه می‌کردیم. ساعتی که پدرم به خواب رفته بود، به خواب دید که از علمای شهر به منزل ما می‌آیند خانه ما رفت و آمد است، امام (ره) می‌آید، آیت‌الله قاضی می‌آید. بعد که از خواب بلند شد و خوابش را تعریف کرد و گفت خوابش را هم دیدم که پسرم دیگر شهید شده است. صُبح اطلاع دادند که به دنبال محمدباقر برویم حال آنکه شب جنازه او را در سردخانه بیمارستان پهلوی گذاشته‌اند و برای تحویل جنازه می‌گویند که پدرش بیاید و پول گلوله را بدهد و یک جعبه شیرینی بیاورد و بگوید که دستتان درد نکند که فرزندتان را کشته‌ایم. دو هزار تومان و یک جعبه شیرینی گرفتند و بعد جنازه شهید را تحویل دادند!

روحش شاد و راهش پر رهرو باد ...

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظرات مخاطبان
  • دکتر احمد ظهیرنیا
    پاسخ ۱۳۹۵/۱۱/۲۷ - ۱۶:۳۹
    با عرض سلام خدمتتان عرض میکنم که شهید رنجبر در شب شهادتش در بیمارستان راه آهن بود البته زمزمه بردنش به بیمارستان پهلوی ( امام خمینی ) از طرف ساواک بود حدود ساعت 9 شب شهادتش بنده را که کشیک بیمارستان بودم صدا کردند که زود بیا بر بالین شهید رنجبر ومن هم بر حسب وظیفه بر بالینش حاضر شدم چهره اش به قدری نورانی ودوست داشتنی شده بود که از وصفش عاجزم به من گفت بکشید کنار گفتم چرا گفت آنچه من میبینم شما نمیبینید با آن حالت احتضار سرش را نیم خیز کرده واز بالش بلند کرد وگفت سلام علیکم " سلام علیکم دستش را به سختی روی سینه اش اورد وتعظیم گونه باز سلام میداد گفتم ترا خدا چه میبینی گفت حضرت پیامبر را میبینم ائمه را میبینم ومرتبا عرض سلام میکرد وتعظیم میکرد وبعد از چند لحظه از این ملاقاتش که با پیامبر گرامی اسلام وائمه اطهار صلوات الله علیهم اجمعین گذشت سرش را بابالین گذاشت وبه مهمانی پیامبر وائمه اطهار روانه شد روحش شاد که انسانی بهشتی بود
    0 + 0 -
نظر شما
  • 1
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •