فیروز پیروز، پیرمرد زیرک!
  • 1399/06/27 16:14
  • 120301
به مناسبت چهلمین روز درگذشت فخرالذاکرین؛

فیروز پیروز، پیرمرد زیرک!

حاج فیروز زیرک کار، آن پیرمرد زیرک، آن فیروز پیروز، سؤال سالهای نوجوانی من را پاسخ داد؛ پیرمردهای آذری مجالس عزاداری ترکها، فهمیده بودند که برنده چه کسی است و زیرکی در چیست!

گروه فرهنگی آناج/حجت‌الاسلام محمدرضا زائری: زمانی که نوجوان بودم خانه ما در حوالی خیابان آذربایجان بود و مجالس آذری‌های مقیم تهران در حسینیه ها و محافل متعدد آن خیابان و اطراف آن برگزار می‌شد. با این که خودم آذری نبودم و از زبان و گویش ترکی هم چیزی نمی‌فهمیدم در ایام ماه محرم شوق فراوانی برای شرکت در این مجالس داشتم و با برخی دوستان و بچه‌های محل در این روضه‌های باصفا شرکت می‌کردیم. 

چیزی در نوحه ها و عزاداری ها و حال و هوای پرشور آذری ها می‌یافتم که قابل وصف نبود، اما به شکل عجیبی مرا به سوی خود می‌کشاند. وقتی حاج سلیم مؤذن زاده با استقبال پرشور جمعیت پشت میکروفون می‌رفت و با آن صدای قدرتمند شروع به خواندن می‌کرد حال غریبی به من دست می داد که هنوز بعد از سالها نمی توانم آن را در قالب کلمات و عبارات وصف کنم.  آن گریه ها و ضجه های شگفت مردان آذری با هیکل های درشت و سبیلهای کلفت و صداهای بم که در اوج روضه مثل پیرزن های روستایی ناله می کردند برایم باورکردنی نبود. 

همیشه این پرسش بی جواب در ذهنم می گذشت که چه رازی در این حال عجیب آذری ها هست؟ چه سرّی در این شیفتگی و دلبستگی وجود دارد؟ خدا برای چه این نمک را در لحن و صدای ذاکران ترک زبان ریخته که تا میکروفون را در دست می گیرند و اولین بیت را می خوانند مجلس را منقلب می کنند؟ خدا چرا این سوز آتشین را در صدای آنها قرار داده که تا می گویند "آقا جان، ارباب جان" ناگهان دل و جان همه می سوزد و مجلس گُر می گیرد و یکپارچه آتش می شود؟

این سؤال بعدها همچنان بی جواب ماند، از خود می پرسیدم چه داستانی دارند این جماعت با حضرت قمر بنی هاشم که تا به ابوالفضل العباس می رسند، با یادش، با نامش، با دیدن پرچمش، و با شنیدن اسمش این طور واله و شیدا می شوند و با پریشانی و شوق اشک می ریزند و بر سر و سینه می زنند؟ بعدها که بزرگتر شدم به شوق یادگرفتن زبان ترکی آذری و به تشویق پدرم شروع کردم به خواندن منظومه جاودان "حیدربابایه سلام"؛ پیش یکی از دوستان تبریزی اشعار مرحوم شهریار را می خواندم و حفظ می کردم و از لابلای آن اشعار کلمه به کلمه چیزهایی یاد می گرفتم. 

سالها بعد، وقتی که عمامه بر سر گذاشتم و لباس روحانیت پوشیدم و به شکل جدی و منظم برای سخنرانی در جلسات مذهبی دعوت می شدم، دوباره گذارم به حسینیه ها و مجالس عزاداری آذری ها در تهران خورد. هر بار بانیان مجلس و متصدیان حسینیه با زبان آذری از اصلیت من می پرسیدند و می خواستند بدانند که آیا ترکی بلد هستم یا نه و من هر بار به مطایبه و لبخند می گفتم: "تورکی بیلمیرم" و بعد اضافه می کردم که "ولی تورک لره سوویرم"! و همه می خندیدند و سری تکان می‌دادند.  شبی در یکی از مجالس، قبل از شروع منبر که -استکان چای در دست- منتظر شروع جلسه بودیم، یکی از ذاکران مشهور آذری زبان رسید و همان سؤال را پرسید و همان پاسخ را دادم. ولی این پیرمرد بی آن که سری تکان دهد و لبخندی بزند با قاطعیت و جدیت گفت: ترکی یاد بگیر شیخ! ترکی زبان شیعه است! 

شاید اگر آن پیشینه را از مجالس عزاداری آذری ها نداشتم و آن حس و حال عجیب را از مویه ها و گریه هایشان تجربه نکرده بودم، به من برمی خورد و ناراحت می شدم یا جوابی می دادم. اما در آن لحظه کاملا می فهمیدم منظور و مقصود او چیست! معلوم است که زبان هویت اعتقادی ندارد و آشکار است که برای هیچ مذهبی زبان اختصاصی تعریف نشده، اما آن قدر این دلبستگی معنوی و وابستگی عاطفی برجسته است و آن قدر این ارتباط عمیق و پیوند وثیق در زندگی و احوال آذری ها هویداست که وقتی آن پیرمرد گفت زبان ما زبان شیعه است، برایم آزاردهنده و برخورنده نبود. 

اکنون سالهاست که مجله خیمه منتشر می شود و به شکل های مختلف موضوعات مربوط به مجالس حسینی و مناسک آیینی را پیگیری می کنم. کتاب جامه دران را از عکس های عزاداری بازار تبریز چاپ کرده ایم، در کتابها و آثار دیگری به شکل های مختلف از این موضوع سخن گفته ایم و در تمام این مدت این سؤال همچنان، جای دوری در گوشه ذهنم بوده، تا زمانی که با حاج فیروز زیرک کار آشنا شدم. اولین بار وصف او را از دوستان شنیدم و بعد در فضای مجازی ویدئوهایی از نوحه خوانی و ذکر مصیبت کردنش دیدم. نوحه خوانی که، چه عرض کنم؟  گاه فقط یک بیت شعر، یک سلام و گاه تنها یک ناله "یا حسین" که شوری برپا می کرد و قیامتی می آفرید. 

حاج فیروز زیرک کار به پرسش من پاسخ داد، با حال خوشش، با شیوه منحصر به فردش، با شور و شیفتگی اش و حتى با نام و نام خانوادگی اش! او نشان داد که پیروزی و نیکبختی کجاست و زیرکی و زرنگی چیست! می دانیم که قومیت های مختلف ایرانی به خصوصیات گوناگون شهرت دارند و درست یا غلط، هر کدام به یک ویژگی معروفند. از کرمانی ها به مهمان نوازی یاد می کنند و اصفهانی ها به زیرکی شناخته می شوند و به همین ترتیب برای اهل هر شهر یا منطقه ای یک نکته برجسته می شود. در این میان معمولا کسی آذری ها را به زیرکی نمی شناسد، اما حاج فیروز نشان داد که با زیرکی و ذکاوت، هوشمندانه ترین راه پیروزی و فیروزی را یافته است. 

حاج فیروز همشهری علامه محمدتقی جعفری بود که آرمان زندگیش شرح نهج البلاغه شد، هم محلی علامه امینی بود که با شنیدن نام امیرالمؤمنین منقلب می گشت و همه عمر خود را وقف الغدیر کرد، هم ولایتی علامه طباطبایی بود که تمام روزگارش به شیفتگی خاندان رسالت گذشت. اینها بهتر از هرکسی می دانستند که راه و رسم برنده شدن و پیروز بودن چیست! از علی علیه السلام سه بار نقل شده که حضرت ایشان از پیروزی و برنده شدن سخن گفته اند؛ یکبار در لحظه ضربت خوردن در محراب مسجد کوفه که فریاد برآورد " فزت و رب الکعبة" و دوبار در حدیث کسا که تکرار فرمود: "فزنا و فاز شیعتنا"... ما و شیعیان مان پیروز و فیروز و برنده و رستگاریم.

حاج فیروز زیرک کار، راز هستی را فهمیده بود و می دانست زیرکی در شمارش سکه های توی صندوق و زیادکردن فرشهای زیرپا نیست. در روزگاری که همه دنبال بالابردن دیوارها یا پایین آوردن رقیبان هستند، حاج فیروز زیرک کار، بی سر و صدا در حال معامله دل و مشغول داد و ستد قلب بود. زیرک ترین ها کسانی هستند که عاقبت اندیش ترند و می دانند در روز حساب گرانترین کالا کدام است. امروز و فردا می گذرد؛ بر فرشی کهنه یا در جامه ای مندرس، با لقمه ای نان خشک یا بر سفره ای رنگارنگ!

سخت یا آسان، روز و شب سپری می شود و به قول شیخ بهایی "شانه ی عاج ار نبود بهر ریش ... شانه توان کرد به انگشت خویش"، اما روزی که پای حساب و کتاب قیامت به میان بیاید و قرار باشد که هرکسی با محبوب خودش محشور شود، آن وقت دست حاج فیروز زیرک کار را می گذارند توی دست کسی که همه عمرش با یاد او نفس کشیده، کسی که دلش را به محبت او سپرده، کسی که نامش را شب و روز بر لب داشته، کسی که با شنیدن مصیبتش مثل تنور آتش سوخته و مثل ابر بهار اشک ریخته! روزی که همه دنبال یک گوشه چشم سلطان قیامت هستند، حاج فیروزها را با عزت و احترام می سپارند به ارباب و آقایشان... "فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر"!

روزی که همه خلایق با جگرهای تفتیده، در زیر آفتاب سوزان صحرای محشر،در حسرت خنکای یک کف دست سایه باشند، حاج فیروزها با آرامش و آسایش می روند زیر سایه محبت و شفاعت آقایی بلند بالا که گستره بالهایش از شرق تا غرب مُلک و ملکوت را گرفته است. آنجاست که حاج فیروز زیرک کار به دریغها و دردهای امثال من می نگرد و فریاد می زند که "هآؤم اقرؤوا کتابیه! إنی ظننت أنی ملاق حسابیه"! بیایید و نامه اعمالم را بنگرید! من می دانستم که روزی با این حساب خود رویاروی خواهم بود! آن وقت با ناز و تبختر می گوید: بیایید و تماشا کنید! آیا در نامه اعمال من جز حسین و عباس می بینید؟ 

امروز هنوز خیلی زود است که بفهمیم چه کسی زیرک بوده و چه کسی پیروز است، فردای قیامت معلوم می شود که آن پیرمردهای آذری خوش لهجه و شیرین سخن از همه عالم زرنگ تر و کاسبتر و باهوش تر و زیرک تر بودند. همان ها که عمر خودشان را با محبت پاره تن پیامبر معامله کردند و در بازار پرآشوب و پرهیاهوی دنیا هر چه داشتند برای خریدن محبت فرزند فاطمه زهرا دادند. چرا که فهمیده بودند حسین فاطمه "وتر موتور" است، عزیز دردانه است، یکی یکدانه است، گل سرسبد خداست، و برای همین پیرمردهایشان مثل زن جوان مرده ضجه می زدند و اشک می ریختند. 

حاج فیروز زیرک کار، آن پیرمرد زیرک، آن فیروز پیروز، سؤال سالهای نوجوانی من را پاسخ داد؛ پیرمردهای آذری مجالس عزاداری ترکها، فهمیده بودند که برنده چه کسی است و زیرکی در چیست! 

خدایش رحمت کناد.

انتهای پیام/

کلید واژه ها:
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •