داستان‌هایی از مواسات در دفاع مقدس/ ماجرای مربای گل‌محمدی
  • 1399/06/23 14:19
  • 120237
برش‌هایی از یک کتاب؛

داستان‌هایی از مواسات در دفاع مقدس/ ماجرای مربای گل‌محمدی

بنده خدا به دلیل نداری و تنگ‌دستی خانواده نمی‌توانست چیزی برای کمک بیاورد و وقتی به نزدیکی‌های مدرسه می‌رسد برای این‌که از رفقایش عقب نمانده باشد، بلوزش را درمی‌آورد تا همان را بدهد.

گروه فرهنگی آناج: سالهای دفاع مقدس اگرچه برای مردم ایران پر از سختی، تحریم و هجمه بیگانگان بود اما این سختی‌ها و تلخی‌ها با همدلی و فداکاری به کامشان شیرین می‌شد. جبهه‌های جنگ در خط مقدم دفاع از میهن بودند و پشت جبهه‌ها بسیاری از زنان، مردان و حتی کودکان پشتیبان رزمندگان اسلام بودند. هشت سال دفاع مقدس سراسر از خاطرات و صحنه‌های نابی بود که در هزاران جلد کتاب هم نمی‌گنجند. تورقی بر کتاب " مربای گل محمدی" داستان‌های بسیاری را از خاطرات مدارس و از زبان مربیان پرورشی در آن سالها زنده می‌کند که به چندین داستان این کتاب در باب مواسات در هشت سال دفاع مقدس می‌پردازیم.

فقط همین را داشتم

سال هزار سیصد 1360 در منطقه هشترود خدمت می‌کردم؛ منطقه‌ای محروم با مردمانی زحمت‌کش که هنوز هم از محرومیت رنج می‌برد. آن روزها کمک‌های مردمی به جبهه‌ها در مساجد و مدارس جمع‌آوری می‌شد و در مدارس مسئولیت این کار با مربیان پرورشی بود. در یکی از روزهای سرد زمستان سخت برای بچه‌ها در مورد اهمیت کمک به جبهه‌ها صحبت کردم و از آن‌ها خواستم که موضوع کمک به جبهه‌ها را با خانواده‌های خود درمیان بگذارد و اطلاع دهند که در مدرسه هم امکان جمع آوری کمک وجود دارد. گفتم هرکس هراندازه که در توانش هست می‌تواند کمک کند.

قرارمان این بود که کمک‌ها فردا در مدرسه جمع شود فردای آن روز، میزی را در ورودی سالن مدرسه قرار دادیم و صندوقی هم روی آن گذاشتیم بعضی‌ها کمک نقدی می آوردند و در صندوق می‌انداختند و بعضی دیگر هم که کمک‌های غیرنقدی مانند انواع خوراکی و لباس آورده بودند، می گذاشتند روی میز و می‌رفتند کلاس. من کنار میز ایستاده بودند و بچه‌ها به ردیف و با نظم خاصی این کار و انجام می‌دادند همین طور که بچه‌ها داشتند می‌آمدند جلو، یکی‌شان توجهم را به خود جلب کرد از دانش‌آموزان کلاس اول راهنمایی بود که زیپ کاپشن را تا انتها کشیده بود و حسابی سردش شده و در خودش پیچیده بود. می‌شناختمش خانواده تنگ‌دستی داشت و از یکی از روستاهای اطراف هشترود می آمد مدرسه.

 با همان حالت خاصش آمد جلو یک بروز کهنه و رنگ‌ و رورفته را گذاشت روی میز؛ از این‌که لباس کهنه‌ای را برای کمک به جبهه آورده بود ناراحت شدم و خواستم چیزی بگویم و مثلا اعتراض کنم به او که "این لباس کهنه چیست که آورده‌ای برای رزمنده‌ها؟" اما خودم را کنترل کردم و او هم رفت داخل سالن کنجکاوی‌ام باعث شد بروم دنبالش و علت کارش را جویا شوم بعد از این‌که همه صف ها رفتند کلاس، صدایش کردم تا بیاید دفتر. آمد دفتر و ایستاد جلوی در از او پرسیدم "ماجرای این بلوز کهنه چیست که برای کمک آوردی؟" چیزی نگفت و سرش را پائین انداخت. سؤالم را تکرار کردند متوجه شدم که می‌خواهد چیزی بگوید اما نمی‌تواند یک لحظه به کاپشنش دقیق شدم؛ کمی غیرعادی بود احساس کردم زیر کاپشن چیزی نپوشیده است. رفتم جلو و زیپ کاپشنش را کشیدم پایین باتعجب دیدم در آن سرمای سخت فقط پیراهن نخی تنش هست و والسلام! تازه متوجه شدند که جریان چیست. بنده خدا به دلیل نداری و تنگ‌دستی خانواده نمی‌توانست چیزی برای کمک بیاورد و وقتی به نزدیکی‌های مدرسه می‌رسد با همان احساس پاک بچگانه و برای این‌که از رفقایش عقب نمانده باشد بلوزش را درمی‌آورد تا همان را بدهد. سکوتش در پاسخ به سوالم فریاد می‌زد که "من همین را داشتم که بدهم جبهه" مبهوت و متحیر مانده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم و چگونه تصور و ذهنیت نامناسب خودم را جبران کنم از این‌که یک لحظه در ذهنم به او گفته بودم این لباس کهنه چیست که آورده‌ای.

حسابی شرمنده شدم دستی به سرش کشیدم و از او تشکر کردم و خواستم که به کلاسش برگردد. سنگینی سکوت آن پسربچه هنوز هم بعد از گذشت سال‌ها در گوشم مثل فریاد صدا می کند. همیشه از خودم می‌پرسم که چه تحولی در آن دانش‌آموز اول راهنمایی اتفاق افتاده بود که به چنان تصمیمی رسیده بود؟ در آن منطقه محروم میزان کمک‌های نقدی و غیرنقدی جمع‌آوری شده از دانش‌آموزان و اهالی روستاهای اطراف بی‌نظیر بود.

کاش به دست برادرم برسد

خانم یار اختر مدیر دبستان دبیرستان هاشمی بود که همسر شهید و بانوی بسیار موفق و فعالی بود و پیشنهاد جمع آوری کمک به رزمندگان در مدرسه را مطرح کرد. با پول‌های جمع‌آوری شده از دانش‌آموزان داوطلب آجیل هویج سیب و کنگو خریدیم. چند روز پشت سر هم از مدیر و معاون گرفته تا خود دانش‌آموزان بعد از تعطیلی مدرسه در زیرزمین بزرگ جمع شدیم و آجیل‌ها را بسته‌بندی کردیم. بچه‌ها هم بسته به نیت و ادبیات خود نامه‌هایی را خطاب به رزمنده ها می‌نوشتند و می‌گذاشتند داخل بسته‌ها.

در فرصت‌هایی که وسط کار ایجاد می‌شد یواشکی می‌رفتم سراغ نامه‌ها و بعضی از آن‌ها را می‌خواندم. به یاد دارم یکی از دانش‌آموزانی را که برادرش جبهه بود و در نامه‌ای که در داخل بسته حاضر گذاشته بود، نوشته بود:" ای کاش این بسته به دست برادرم برسد تا بداند که خواهرش نیز در پشت جبهه برای کمک به رزمندگان و دفاع از کشور کار می‌کند."  بیشتر بچه‌ها اسم و آدرس مدرسه را در نامه ها می‌نوشتند تا رزمنده‌ها بدانند که دانش آموزان تبریز هم به فکر برادران خود هستند.

مربای گل محمدی

 وقتی موضوع کمک به جبهه‌ها جدی شد ما فکر کردیم که باید با تدبیر بیشتری با این مسئله روبرو شویم. با آقای احمدی پور و خجسته و چند نفر دیگر از دوستان به مشورت نشستیم و روی دو نکته متمرکز شدیم یک این‌که کمک‌ها نباید پراکنده شوند و دوم این‌که کمک باید با نیازهای واقعی رزمندگان متناسب باشد. نکته دوم خیلی مهم بود و اگر قرار بود خورد و خوراک به جبهه بفرستیم باید می‌دانستیم که در چه فصلی قرار داریم و در آن فصل چه نوع تغذیه مناسب است.

اواخر پاییز و نزدیک زمستان این بحث ها می‌شدو قرار شد برای صبحانه رزمنده‌ها مربا آماده کنیم؛ مربای گل محمدی. این مربا طبعش گرم بود و در سرما صبحانه مناسبی محسوب می‌شد این تصمیم را به اطلاع بچه‌های دبیرستان رساندیم و گفتیم می‌خواهیم برای جبهه مربا بپزیم هرکس شکر دارد بیاورد، گل محمدی خشکم لازم داریم. فردا بچه‌ها با کیسه‌های پر از شکر آمدن به مدرسه آمدند، گل محمدی هم آوردند ولی کم بود و کسری اش را با پولی که بچه‌ها کمک کرده بودند از مغازه‌ای در چهارراه شهید بهشتی خریدیم.

چون در مدرسه وسایل پخت‌وپز نداشتیم آقای خجسته اعلام آمادگی کرد که با کمک خانواده مربا را بپزند و بیاورد. توی دو دیگ بزرگ مربا را آوردیم. حالا باید آماده بسته‌بندی می‌شدند؛ بچه‌ها رفتند دنبال کارتن و شیشهو از خانه ها تعداد زیاد شیشه مربا تهیه شد. یک روز بعدازظهر بچه‌ها برای بسته‌بندی جمع شدند و تقسیم کار کردیم. یک عده شیشه‌ها را تمیز می‌کردند، چند نفر مربا رو با قاشق می‌ریختن داخل شیشه ها و گروه دیگر در شیشه ها را می‌بست و دوباره تر و تمیزش می‌کرد. کاغذ آماده کرده بودیم که می‌چسباندیم روی شیشه‌ها؛ در قسمتی از این کاغذها آرم مدرسه را می‌زدیم و قسمت دیگر می‌ماند برای نوشته های دانش آموزان.

کار چسباندن کاغذ حاوی شیشه با دانش‌آموزی به نام "ستوده" بود. شیشه ها که پر شد بچه‌ها این شیشه ها را به شکل آرم جمهوری اسلامی چیدند و در کنارش عکس یادگاری گرفتند. بیش از ششصد شیشه می‌شد. داخل کارتون‌ها بسته بندی کردیم و آماده ارسال به منطقه شد. این کار نصف روز طول کشید و در ضمن کار، بچه‌ها دعا می‌خواندند، شوخی و مزاح می‌کردند، خاطره می‌شنیدندو...

انتهای پیام/

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظرات مخاطبان
  • بنده خدا
    پاسخ ۱۳۹۹/۰۶/۲۶ - ۰۸:۳۱
    اجرشان با خدای شهداان شاءالله
    0 + 0 -
نظر شما
  • 1
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •