«بسم‌الله» روی تخته آمریکایی/ انتقام سیلی شهید تندگویان از افسر عراقی
  • 1398/11/19 14:16
  • 116377
مشاور عالی فرمانده نیروی هوایی ارتش مطرح کرد؛

«بسم‌الله» روی تخته آمریکایی/ انتقام سیلی شهید تندگویان از افسر عراقی

حسین می‌گفت: یک روز وقتی در زندان‌های مخفی بعثی‌ها بودم، دیدم یک آدم بسیار گنده و غول تَشَنی به پیش من آمد و گفت «من جاسم هستم، من همانی هستم که با دستانم آنچنان سیلی به وزیر شما زدم که نقش بر زمین شد.

به گزارش آناج، امیر سرتیپ خلبان «سیاوش مشیری» متولد سال ۱۳۳۲ در خیابان شهید هادی تهران و بزرگ شده محله نازی‌آباد در ضلع جنوبی پادگان قلعه مرغی است. او در سال ۱۳۵۳ به استخدام نیروی هوایی ارتش در آمد و یک سال بعد با گذراندن دروس زبان و آموزش‌های نظامی مقدماتی، برای طی دوره آموزشی به مدت دو سال به آمریکا رفت و نشان خلبانی خود را در آنجا گرفت.

او پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۵۶، خلبان جت جنگده اف ۴ شد و بعد از انقلاب نیز با پرواز‌های خود در ماجرای غائله کردستان و هشت سال دفاع مقدس، بار‌ها و بار‌ها از کیان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران حفاظت و حراست کرد.

امیری مشیری ماجرای نوشتن «بسم الله الرحمن الرحیم» در تخته سیاه کلاسی در آمریکا چنین توضیح می‌دهد:  من سال ۱۳۵۳ وارد نیروی هوایی ارتش شدم و یک سال بعد به آمریکا رفتم. بچه‌هایی که برای دوره به آمریکا می‌رفتند گاه تعدادشان به ۳۰۰ نفر می‌رسید البته همه این ۳۰۰ نفر در یک پایگاه هوایی آمریکا متمرکز نمی‌شدند بلکه به چند پایگاه می‌رفتند. ریشه‌های همراهی نیروی هوایی ارتش با امواج انقلاب اسلامی از همان دوران حضور خلبانان در آمریکا وجود داشت و ملموس بود.

شهیدان بابایی، یاسینی، اردستانی، دوران و... هم همگی در آمریکا دوره دیده بودند. به خاطر دارم در یکی از کلاس‌های تئوری‌مان در آمریکا روی تخته سیاه یک علامت خلبانی با نوشته «بسم الله الرحمن الرحیم» نوشته شده بود. متوجه شدم که این علامت و نوشته را آقای سبزواری که بعد‌ها در دفاع مقدس به شهادت رسیدند، از خود روی آن تخته به یادگار گذاشته است. حتی خود آمریکایی‌ها هم برای این «بسم الله» حرمت قائل بودند و آن را پاک نمی‌کردند.

یک بار هم در ایام محرم، تعدادی از خلبانان دور هم جمع شده بودیم، یکی روضه می‌خواند و بقیه اشک می‌ریختند و سینه می‌زدند؛ یک مرتبه پلیس آمریکا آمد به ما ایست داد و گفت دستهایتان را ببرید بالا. دست‌ها را که بالا بردیم از ما پرسیدند شما چرا خودزنی می‌کنید؟ ما هم قضیه را برای آن‌ها روشن کردیم و آن‌ها فهمیدند که این موضوع، یک موضوع مذهبی است و ریشه در باور‌های دینی ما دارد. وقتی که خلبان‌های نیروی هوایی در سال‌های میانی دهه ۵۰ پس از طی دوره از آمریکا به کشور باز می‌گشتند به وضوح نارضایتی مردم از وضع موجود و عدم همراهی آنان با رژیم را مشاهده می‌کردند.

 من و حسین لشکری هم‌دوره دانشکده خلبانی بودیم. با هم سردوشی گرفتیم و درس را ادامه دادیم. یک دوره قبل‌تر از من برای طی دوره‌های خلبانی به آمریکا رفت و وقتی به کشور بازگشت خلبان اف ۵ شد و نیروی تاکتیکی پایگاه هوایی دزفول شد. او بسیار وطن‌پرست بود و قد و قامت بلند و هیکل ورزشکاری داشت. خاطرم هست که وقتی از اسارت به ایران بازگشت بازوی دست او از ران پای من بزرگ‌تر بود. حسین لشکری از جمله خلبانانی بود که قبل از تهاجم ارتش بعث چند بار برای اقدامات شناسایی و جمع‌آوری اطلاعات با هواپیما وارد حریم هوایی عراق شده بود.

آنچه مسلم این است که هواپیمای حسین لشکری قبل از شروع جنگ در خاک عراق سقوط نکرده است. یا در مرز سقوط کرده بود یا در داخل خاک خودمان. شهید لشکری هم در همان حول و حوش سقوط هواپیما بیرون پریده بود. متاسفانه در جریان سقوط هواپیما شهید لشکری تعدادی از عناصر خیانت کردند و او را تحویل صدام دادند. صدام هم روی حسین لشکری حساب ویژه‌ای باز کرد که با استناد به دستگیری او در زمان پیش از ۳۱ شهریور بگوید «ایران خواستار آغاز جنگ بوده است». دشمن سعی می‌کرد از هر دریچه‌ای وارد شود و حسین لشکری را برای خود بخرد. دائماً محل استقرار حسین را عوض می‌کردند. یک مدت در هتل به او جا دادند و لباس‌های خوبی را بر تن او کردند. حتی حسین را به یک مراسم عروسی بردند و در آنجا چند دختر را به او پیشنهاد دادند که حسین دست رد به آن‌ها زد.

یک مدتی فشار‌ها را بر او در زندان دو چندان کردند، اما باز هم به نتیجه‌ای نرسیدند. حسین می‌گفت: یک روز وقتی در زندان‌های مخفی بعثی‌ها بودم، دیدم یک آدم بسیار گنده و غول تَشَنی که با قدم‌هایش زمین زندان می‌لرزید، به پیش من آمد و گفت «من جاسم هستم، من همانی هستم که با دستانم آنچنان سیلی به وزیر شما زدم که نقش بر زمین شد. از این به بعد من مسئول نگهداری از تو هستم». من زیاد متوجه نبودم که او راجع به کدام وزیر صحبت می‌کند. بعد از مدتی بالاخره فهمیدم که منظورش شهید تندگویان است. فکر انتقام آن سیلی دائماً در فکر و ذهنم بود. دائماً ورزش و نرمش خودم را بیشتر می‌کردم تا به حد قابل قبولی از آمادگی جسمانی برسم. بعد از گذشت ۵ - ۶ ماه، یک روز که آن بعثی برای من غذا آورد به او گفتم این چه غذایی است؟ تا او سرش را پایین برد تا ببیند مشکل غذا چیست، چنان کشیده‌ای به او زدم که او را به عقب پرتاب کرد و به دیوار خورد. بعد هم نفس راحتی کشیدم و خیالم از بابت اینکه انتقام سیلی به شهید تندگویان را گرفتم، راحت شد.

منبع: میزان

انتهای پیام/

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •