ماجرای امان‌نامه‌ی حاج سهراب و تسلیم شورشیان/ سیزده جلد خاطره‌ی مستند در انتظار کتابت!
  • 1398/07/04 15:01
  • 112953
گفت‌وگوی آناج با رزمنده آذربایجانیِ ملقب به شیر کردستان؛

ماجرای امان‌نامه‌ی حاج سهراب و تسلیم شورشیان/ سیزده جلد خاطره‌ی مستند در انتظار کتابت!

حاج سهراب نادری رزمنده‌ای از آذربایجان است که در روزهای سخت پاوه در کنار دکتر چمران حضور داشته و خاطرات جالبی از آن دوران روایت می‌کند.

گروه فرهنگی آناج: عصا به دست به سختی پله‌ها را پایین می‌آید و روبرویمان می‌نشیند. فرمانده‌ای که روزی به شیر کردستان ملقب بود. اگرچه گرد پیری بر چهره‌اش نشسته اما همچنان باصلابت است. از کردستان و دوران هشت سال دفاع مقدس که حرف می‌زند گویی تمام آن لحظات را به یاد می‌آورد و لبخندی شیرین به لب دارد. مثل تمام مردان آن دوران محجوب است و حتی وقتی در مورد ملاقات همسرش در پادگان می‌گوید مرتب عذرخواهی می‌کند و سعی دارد سخنانش را کوتاه کند.

تنها به هنگام نام بردن از دوستان شهیدش که امروز نام و عکسی از آنها در کوچه‌ها دیده نمی‌شود غبار غم به چهره‌اش می‌نشیند و بغضی را که برای آنها دارد، پنهان می‌کند. حاج سهراب نادری ملقب به شیر کردستان و در روزهای اشغال پاوه پا به پای شهید چمران جنگیده است اما شاید کمتر نامی از او و دیگر رزمندگان آذربایجانی شنیده باشیم.

آناج: از حضورتان در کردستان و جبهه‌های جنگ بفرمایید..

نادری: قبل از هرچیزی هفته دفاع مقدس را به رزمندگان دفاع مقدس و به پیشگاه امام زمان(عج) و رهبر معظم انقلاب تبریک می‌گویم. بنده سهراب نادری اهل تبریز هستم و قبل از انقلاب فعالیت سیاسی داشتم و پیش از جنگ نیز با شهید عبدالله تقیون، زنده یاد محمد همتی در کردستان حضور داشتیم. در آن زمان پیکی فرستادند که سریعا به تبریز برگردید و چون آن زمان دسترسی به رادیو نداشتیم نمی‌دانستیم چه مساله‌ای وجود دارد. مردم کردستان از روی محبت نمی‌گذاشتند برگردیم اما به آنها گفتیم باید هرچه سریعتر برگردیم. زمانی که به تبریز رسیدیم 36 نفر بودیم که دو اتوبوس دیگر در حیاط عملیات دیدیم. گفتند عراق به ایران حمله کرده و چندین جا را نیز بمباران کرده است. منزل ما در آخر حافظ بود و من نتوانستم به خانه بروم که یکی از دوستان همسر و بچه‌هایم را خبر کرد و سه ساعتی که منتظر آمارگیری و ثبت نام بودیم آنها را در حیاط دیدم و بعد به سمت اهواز حرکت کردیم.

به اندیمشک نرسیده بودیم که از پادگان دوکوهه، همه جا را در حال سوختن دیدیم و واگن‌های قطار به جاده منحرف شده‌ بودند. وقتی به اهواز رسیدیم در فلکه چهارشیر ما را اسکان دادند و سردار صفوی و سردار شمخانی از ما استقبال کردند و آنجا آماده شدیم. آنجا به من گفتند که 20 نفر آرپی جی زن برداشته و به منطقه‌ای در گوشه خلیج فارس برویم که پادگانش تخلیه شده بود. آنجا مستقر شدیم و خوشبختانه عراق نتوانست پلی به داخل خاک کشورمان بزند و با عنایت خدا بدون هیچ مجروح و شهیدی آنجا ماندیم و محافظت کردیم.

آناج: به شما شیر کردستان می‌گویند دلیل این لقب چه بود؟

نادری: در واقعیت شیر یک حیوان پردل و جرات است و از زمان حضرت امیرالمومنین(ع) بوده و کسانی که این اصطلاح را درباره من استفاده می‌کنند لطف زیادی داشتند. من به عنوان فرمانده عملیات گردان ضربتی کردستان رفته بودم اما آنجا رزمندگانی بودند که اگرچه سنشان از من کم بود اما شجاع بودند و شیر واقعی آنها بودند. رزمندگان به من لطف زیادی کردند که چنین لقبی را به دادند. در واقع آن زمان از هر نقطه از ایران در کردستان نیرو در کنار شهید دکتر چمران بود و لقب شیر کردستان لطف دیگران بود.

جالب اینجاست که در آن زمان که هنوز جنگ شروع نشده بود و منافقین علیه جمهوری اسلامی در کردستان قیام کرده بودند بپجهها چنان خدمت صادقانه‌ای به مردم کردند که ما را به یاد دارند. آقای رضانژاد از مردم آنجا به صورت مستند صدا ضبط کرده و همین امروز اگر به آنجا برویم مردم برای ما قربانی می‌کنند. زیرا خدمت صادقانه را دیده بودند.

آناج: به شهید چمران اشاره کردید. خاطره‌ای از این شهید در آن دوران دارید؟

نادری: ما با شهید چمران در پاوه رو در رو شدیم اما ایشان آوازه بلندی داشتند و عکس‌هایشان را دیده بودیم. آن زمان ما در محاصره بودیم و مهمات نداشتیم و مجبور شدم مسیری را با اسب و مسیری را با ماشین به تهران بروم و به فرماندهان ارشد گفتم که ما مهمات نداریم و حتی کسی نیست که به ما غذا بدهد. البته بعد از این همه سال هم این خاطره از ذهنم نمی‌رود که آنجا پیرزنی بود با الاغ برای ما نان و ماست می‌فرستاد و روزی یک بار این الاغ که نامش را ماشین‌ غذا گذاشته بودیم غذا می‌آورد و بعد بشقاب‌ها برمی‌گرداندیم.

بنده به تهران رفتم و آنجا یک ماشین مهمات و یک کالیبر 50 به من دادند، در همین گیر و دار پیکی مرا پیدا کرد که حامل نامه‌ای از وزارت کشور بود که هرکجا هستی ظرف 24 ساعت خودت را به دکتر چمران برسان و من هم با مهمات و نفراتی که بود ظرف 21 ساعت خودم را به بیمارستان پاوه رساندم. بعد از پایان قائله کردستان نیز ما با شهید چمران بودیم و ایشان در دهلاویه در چند قدمی بنده شهید شدند.

ماجرای امان‌نامه‌ی حاج سهراب و تسلیم شورشیان

نادری: خاطره‌ای که از روزهای کردستان دارم این بود که سه فرمانده ارشد آنها مرا به مذاکره دعوت کردند. یکی از آنها علی شکاری استوار ژاندارمری بود، دیگری حاجی بابا فرمانده ستاد و دیگری یک فرد ساواکی بود که فرماندهان بسیار زبده‌ای بودند. اینها من را به شرط تنها بودن و غیر مسلح بودن به جایی مثل شهرداری امروز تبریز در وسط شهر دعوت کردند. آن زمان شهید حسن یاریار، حمید محدث و علیرضا محمدی آنجا بودند که با تاسف امروز نام و یادی از آنها نمانده است و یا محمد همتی که به تازگی از دنیا رفت؛ کسی بود که شمخانی بارها به من پیام داد که باید حتما به منطقه بیاید اما تشییع جنازه غریبانه‌ای داشت.

خلاصه اینها که مرا به مذاکره دعوت کردند، تحمل نداشتند و به من شلیک کردند و زخمی شدم. به آنها پیام دادم که دیگر جای گلایه نیست اما یکی از آنها آمد که به ما امان نامه بدهید و من گفتم امان نامه می‌دهم که زندگیتان را بکنید و هر مشکلی دارید بگویید تا ما حل کنیم و همین کار را هم انجام می‌دادیم و از کار کشاورزی تا حل اختلافاتشان را انجام می‌دادیم. من به آنها امان نامه دادم که با 74 اسلحه آمدند و تسلیم شدند. سال گذشته بعد از 35 سال این امان نامه را آوردند و به ما نشان دادند. این اتفاق در کردستان بسیار صدا کرد.

روایتی جالب از حضور سردار سلیمانی در پاوه

جالب است بگویم که بعد از سفری که به تهران برای تهیه مهمات داشتم ده نفر از کرمان برای ما نیروی کمکی فرستادند که من نام همه آنها را نوشتم و حتی لیست و سند آن زمان را دارم. یک روز آقای رضا غزالی نزد من آمدند و گفتند که این لیست باقی مانده. گفتم بله. گفتند در این لیست کسی به نام عبداللهی هست؟ به لیست نگاه کردیم و یک عبداللهی بود که اسم نداشت و یک نفر ابوالقاسم بود که نام فامیلی نداشت چون از جای دیگر آمده بودند و من فقط تعداد را یادداشت می‌کردم. البته این مساله ثابت نشد اما ایشان به من تاکیدا گفتند که اینها سردار عبداللهی و سردار قاسم سلیمانی بودند.

آناج: فیلم"چ" دکتر چمران روایتی از روزهای پاوه است که شما در آن حضور داشتید. در آن زمان پاوه واقعا در آن شرایط مانده بود؟

نادری: این فیلم جزو همان فیلم‌هایی است که بالای 80 درصد آن واقعیت است و راویانش دقیق هستند. راوی در ماجرا بسیار مهم است و کسی تا زمانی که در موقعیت قرار نگیرد نمی‌تواند اینچنین دقیق توضیح دهد و همین مساله نیز باعث می‌شود که داستان به عمق جان آدم نفوذ کند. دکتر چمران به واقع همانطور که در این فیلم دیده شد انسان بانفوذی بود و هم در ایران و هم در لبنان مورد احترام بود و خواهان زیادی داشت. در کردستان اگر ترس از فرماندهان نبود آنهایی که در غائله بودند کاملا مطیع دکتر چمران می‌شدند.

بعد از چهل سال، یک کتاب ناب از رزمندگان آذربایجان سراغ نداریم

این فیلم بسیار عالی بود و در تاریخ باقی می‌ماند. چنین اثرهایی باید تولید شود و در تاریخ بماند تا جوانانی مثل شما که نبودید واقعیات را بدانید. متاسفانه در استان ما در چهل سال گذشته این روایات را تبدیل به کتاب نکردند و عقب ماندند و اکنون کسانی از جنگ روایت می‌کنند که بخش عمده‌ی گفته‌هایشان واقعی نیست.

سیزده جلد خاطره مستند در انتظار کتابت و همّت متولیان فرهنگ

رزمندگان، بسیجیان و سپاهیان آذربایجان زحمت کشیدند و دیگران به نام خود کتاب نوشتند و مستند درست کردند اما ما هنوز یک کتاب درست و حسابی تحویل ندادیم. من به اندازه یک کتابخانه سند و وصیت نامه دارم که هرکارشناسی بررسی کند متوجه می‌شود متعلق به چهل سال قبل است و به اندازه سیزده جلد کتاب خاطره مستند دارم اما برای تبدیل کردنش به کتاب می‌گویند هزینه را چه کنیم؟ در حالیکه رهبر انقلاب مدام تاکید دارند که خاطرات جنگ مستند باقی بماند تا برای نسل آینده مفید واقع شود.

آناج: از خاطرات شیرین و تلخ‌تان از دوران دفاع مقدس و کردستان بفرمایید...

روایتی از شوخی‌های شهید قصاب با رزمندگان هنگام مجروحیت

نادری: من این را تجربه کرده‌ام که هر انسانی به دنبال خواسته دل برود هیچ چیز برایش تلخ نمی‌شود. من 9 بار در 9 عملیات زخمی شدم و در عملیاتی یک گلوله و در عملیاتی ده گلوله خورده‌ام اما تلخی ندیدم. هیچ یادم نمی‌رود در عملیات مسلم بن عقیل شهید اصغر قصاب، شهید حبیب پاشایی و شهید صبور و شهید عبدالله تقیون زخمی بودند و من برایشان داستان تعریف می‌کردم. در حالیکه پای شهید قصاب از زانو قطع شده بود میگفت "هعن بالا سیچان دمیری کسر" و با اصطلاحات پزشکی شوخی می‌کرد و همه برای هم جوک تعریف می‌کردند که "نیم ساعت دیگر رفتنی هستید و آبگوشتی نیست که بخوریم". صفا و صمیمیت دیگری در آنجا بود و یادم نمی‌آید حتی کوچکترین بسیجی که آنجا بود بگوید از چیزی می‌ترسم.

نگرانی شهید باکری از سیگار حاج سهراب

یک نفر به نام فریدون بود که دانشجو بود و از پدافند هراس داشت و زمانی که ضدهوایی کار می‌کرد پتو را روی خودش می‌کشید. یک بار با او صحبت کردم که تو از ضدهوایی می‌ترسی و همین مساله باعث تضعیف روحیه افراد می‌شود اما گفت که عمو من نمی‌ترسم و از صدای بلند هراس دارم و یک روز ثابت می‌کنم که نمی‌ترسم. در همان عملیات مسلم بن عقیل بسیاری از رزمندگان شهید شده و برخی نیز زخمی روی زمین مانده بودند و راهی هم نداشتیم. شهید مهدی باکری و مرتضی یاغچیان آمدند و من سریعا با موتور به پایین آمدم که شما اینجا چه کار می‌کنید. خدا شهید باکری را رحمت کند که از سیگار بدش می آمد اما می‌دانست من سیگاری‌ام و به همین دلیل گفت به بچه‌ها گفتم به تو سیگار بدهند. گفتم سیگار را ول کنید شما فرمانده هستید و نباید اینجا باشید برگردید و بگویید فقط به ما مهمات برسانند که برگشتند.

فریدون‌های عاقبت بخیر..

در همین حال در حالیکه شهید قصاب و برخی دیگر زخمی بودند همان فریدون که از صدای ضدهوایی واهمه داشت گفت که تانک عراقی به سمت ما می‌آید و می‌خواهم با آرپی جی بزنمش. بعد لباسش را در آورد و با یک رکابی ماند. به او گفتم اینطوری که با لباس سفید بدتر تو را می‌بینند و این جوان گفت که لباس سالم است شاید کس دیگری آن را پوشید. پیش خودم گفتم ببین کسی که تا دیروز می‌ترسید چه حرفهایی می‌زند و شهید قصاب هم به شوخی می‌گفت که چهره‌ات نورانی شده و نور خورشید از صورتت می‌تابد. خلاصه فریدون آرپی جی را برداشت و من به چشمم دیدم که همزمان که گلوله آرپی جی خارج شد توپ تانک نیز خارج شد و آرپی جی به تانک خورد و گلوله به فریدون. از فریدون حتی یک تکه گوشت بدنش نیز باقی نماند. همین زدن تانک باعث شد که عراقی‌ها نتوانند تپه را فتح کنند و ماشین و اسلحه‌شان را گرفتیم و تازه آنموقع بود که فهمیدند ما سلاح نداشتیم.

موج شهیدزدایی ابتر باقی خواهد ماند

آناج: به تازگی موج شهیدزدایی در کشور به راه افتاده است، به نظرتان چرا چنین اتفاقاتی رخ می‌دهد؟

نادری: یاد و نام شهدا فراموش شدنی نیست و این موج ابتر باقی خواهد ماند. برخی خواسته یا ناخواسته نباید کاری کنند که بهانه به دست منافقین داد. ما یک خانواده هستیم و اگر در این مسائل کاری می‌کنیم منافقین سواستفاده می‌کنند. ما این فرصت سواستفاده را به هیچکس نمی‌دهیم و توصیه می‌کنم از انجام چنین کارهایی برحذر باشند.

گفت‌وگو از: فرناز پورعباس

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظرات مخاطبان
  • تورک
    پاسخ ۱۳۹۸/۰۷/۰۴ - ۲۳:۵۷
    یاشاسین تورک ایگیدلری
    2 + 1 -
  • آذربایجان وپیرامون-در انتظار بهار
    پاسخ ۱۳۹۸/۰۷/۰۶ - ۱۴:۰۱
    سلام-در سایت انصاف نیوز از باستی هیلزها سخن می گویند آنها خون مردم مستضعف آذربایجان را می مکند و در باستی هیلزها خانه های لوکس می سازند شهید زدائی فقط به این نیست که چند تابلو پیشوند شهید را برداشته باشند این ظاهر است شهید زدائی اصلی عدم عدالت است عدم ترازو در جامعه می باشد طللحه وزبیرها هم کم شمشیر نزدند باید هوشیار بود میزان حال کنونیست -جبهه مشکل جبهه جهاد اکبر است
    1 + 0 -
نظر شما
  • 2
  • 0
  • 2
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •