مادرانه‌های یک دست‌فروش/ اوج محبت در تقاطع رنج/ سهم خانواده‌ی شهید از سفره‌ی انقلاب
  • 1398/04/24 15:22
  • 110600
آناج گزارش می‌دهد؛

مادرانه‌های یک دست‌فروش/ اوج محبت در تقاطع رنج/ سهم خانواده‌ی شهید از سفره‌ی انقلاب

آنچه می‌خوانید لحظه‌های ناب و توصیف‌ناپذیر یک دست‌فروش معلول است که با همت مادر بزرگوارش چندصباحی بساط پهن می‌کند.

گروه اجتماعی آناج؛ حوالی ظهر از خیابان مارالان به سمت پاستور در حال حرکت هستم، ترافیک سنگین امانِ رانندگان را بریده است. نزدیکی تقاطع حافظ و پاستور صحنه‌ای دل‌انگیز، خستگی ترافیک و حواشی تلخِ پیرامونِ دست‌فروشان را از تنم خارج کرد. محبت‌های وصف ناپذیر مادر و فرزند به یکدیگر چیزی نیست که در یکی دو جمله بگنجد. مادر جرعه‌ای آب برای فرزند نوشاند، پسر روی ویلچر یکی دو نفس نوشید و بوسه‌ای بر دستان تَرَک زده‌ی مادر نهاد. مقابل بساطشان جایی برای پارک نبود دوبله پارک کردم و با رفقا پیاده شدیم و نزدیکشان رفتیم. اکثر اهالی تبریز، این پسر و مادر را می‌شناسند. قریب بیست سال در همان نقطه از شهر، بساط مختصری پهن کرده و می فروشند.

همکلام شدن با پسر معلولی که چهره اش زیر آفتاب سوخته ولی حرف های زیادی پشت نگاه معنی دارش نهفته سخت به نظر می رسد. اما هادی شکسته و بسته منظورش را می رساند و هرجایی هم که سختش می شود، مادر که کمر زیر رنج های روزگار خم کرده به کمکش می آید. 

هادی 36 سال سن دارد و معلول مادرزاد است. مادرش می گوید 20 سالی می شود که دستفروشی می کنند. قبلا در محله دیگری ساکن بودند و اکنون چند سالی می شود که در خیابان حافظ ساکن هستند.

همان اول از گرما و دود و ماشین‌هایی که در حال رفت و آمدند گلایه می کند. مادر هادی که پیرزن 70، 75 ساله ای نشان می دهد می گوید مسئولین بارها به ما سر زده اند و وعده وعیدهایی داده اند اما هیچگاه عملی نشده است. 

مادر هادی می گوید؛ پزشک معالج هادی گفت او را کم کم وارد جامعه کنید تا اگر روزی نبودید بتواند دوام بیاورد. هادی در اوایل، پولها را نمی شناخت اما حالا می شناسد اما باز هم نگران روزهایی هستم که من نباشم.

از وعده های داده شده گلایه دارد. او می گوید سازمان میادین به ما وعده یک دکه را داد. با این شرایطی که دارم یکی دوباری پیگیری کردم اما تاکنون اتفاقی نیافتاده است. به غیر از کمکهایی که برخی مردم برای پسرم می کنند و 50 هزار تومانی که بهزیستی ماهیانه می دهد، مسئولین تنها به وعده وعید بسنده کرده اند. واقعا نگهداری از یک معلولی که چنین شرایط جسمانی و ذهنی دارد سخت و پر هزینه است.

مادر هادی از برخی اصناف و مشتری هایشان هم روایت می کند که به فکر هادی هستند. او می گوید سال پیش یک مرد خوش قلب چادر کوچک یک متر در دو متر را برایمان آورد تا زیر آفتاب نمانیم. چند روزی هادی را داخلش می گذاشتم اما بعد از چند روز مامورین شهرداری آمدند و چادر را جمع کردند و بردند.

از او در مورد دلیل جمع آوری چادر توسط مامورین شهرداری پرسیدیم، می گوید به ما گفتند زیبایی شهر را به هم می زند و دلیل دیگری هم که آوردند این بود که اینجا منطقه نظامی است و نمی شود. اما تا به حال یک فرد نظامی مطلبی به ما نگفته و از طرفی این همه خودروی شخصی هم اینجا توقف می کنند و اتفاقی نمی افتد و تنها چادر ما ظاهر مشکل برای منطقه نظامی دارد.

البته مادر هادی معتقد است؛ منطقه نظامی، بهانه شهرداری بود تا چادرمان را ببرند. در حالی که او دارد ماجرای جمع آوری چادرشان را نقل می کند، خود هادی دارد کلمه ای را تکرار می کند، متوجه حرفهایش نمی شویم، مادرش می گوید دارد به چادری که شهرداری برده اشاره می کند. می گوید " اوردادی، اوردادی" ( آنجاست، آنجاست) منظورش چادرشان است که بعد از یک سال هنوز هم دست شهرداری مانده و پس نمی دهند.

مادر هادی زیاد مشتاق گفت و گو نیست و از دوربین فرار می کند، دلیلیش را می پرسیم، می گوید برادرم شهید است هرچند دست فروشی را عار نمی دانم اما نمی خواهم زیاد دیده شوم. او نام برادر شهیدش را هم که از شهدای شناخته شده منطقه است، میگوید اما اشاره می کند که نامش را ننویسید.

ادامه گفت و گو سخت تر شده است، سراغ خود هادی می رویم و در مورد کارش می پرسیم، او که کل بساطش ده، دوازده تا دستمال کاغذی و چند تا کبریت است می گوید مشتری خوب داشته باشیم هفت، هشت تا دستمال می فروشیم و بعضی روزها اصلا نمی فروشیم و می گوید امروز اصلا نفروخته ایم، یکی از رفقا  پول از جیبش در می آورد و یک دستمال از هادی می خرد و او هم تشکر می کند. چون به سختی حرف می زند زیاد نمی خواهیم به زحمتش بیاندازیم.

مادر هادی از آن طرف اشاره ای هم به درخواست های هادی برای ازدواجش می کند و می گوید یکی دو باری گفته برایم زن بگیر اما نتوانستم جواب درست و حسابی به او بدهم. کمی با هادی در رابطه با میلش به ازدواج شوخی می کنیم او هم می خندد. از آن خنده های معصومانه که می تواند سالها در ذهن آدم حک شود و بماند. کم کم خداحفظی می کنیم تا برویم، نگاه مادر هادی می گوید که زیاد امیدوار به حل مشکلات نیست اما خود هادی ظاهرا کمی خوشحال به نظر می رسد. جدا می شویم و عرض خیابان را طی می کنیم اما همچنان نگاه هادی به ماست و با چشمهای خسته اش دنبالمان می کند. شاید با نگاهش می گوید او نمی تواند حقش را از این جامعه بگیرد ولی بین ما آزاد مردی پیدا خواهد شد که حق او را استیفا کند.

انتهای پیام/

گزارش از: حمید شیرازی

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •