شیرزن تبریز؛ از دامن «آقاجان، آبا» تا جبهه‌های ایثارگری
  • 1398/03/12 15:55
  • 110025
دختری در تمامی سنگرهای دهه‌ی شصت؛

شیرزن تبریز؛ از دامن «آقاجان، آبا» تا جبهه‌های ایثارگری

در سال‌ها‌ی دفاع، همسایه‌ی خط مقدم می‌شود، به کمک مجروحان می‌شتابد، بمباران بیمارستان را می‌بیند، با سیدی که نمیشناختش هم کلام می‌شود، آن دختر بی‌سر را در بغل می‌گیرد، تا اینکه در سال 1365 جذب آموزش و پرورش شده و در امور تربیتی به عنوان مربی پرورشی در سنگر تربیت دختران قرار می‌گیرد.

گروه فرهنگ پایداری آناج/ هادی برادران فیروزآبادی؛ صدیقه صارمی، دختر پر شر و شور تبریزی، خلق و خویی پسرانه داشت تا جایی که اهالی محله، احمد آقا صدایش می‌زدند. معلمش می‌گفت:« مثل پسرها غیرتی و مقتدر است» وقتی در «آرامسجد» خانم‌ها اجازه ندادند در صف اول نماز بایستد و مجبور شد با دوستانش به صف آخر نقل مکان کند چشمه‌ای از شیطانیهایش گل کرد و چادرهای زنان ردیف جلوش را به هم گره زد، بطوریکه با سر برداشتن از سجده و به هنگام بلند شدن، چادر از سرشان افتاد و روزهای بعد به خاطر در امان ماندن از شر و شور دختر تبریز مجددا صف اول نماز را به او و دوستانش دادند.

کتاب دختر تبریز در 168 صفحه توسط هدی مهدیزاد و به همت انتشارات راه یار خیلی سریع و مسلسل وار سرگذشت این دختر پر شر و شور تبریزی را از تولد تا امروز پیش روی چشمان خواننده قرار می‌دهد. کتاب در 4 بخش تنظیم شده است. معرفی آداش، آقاجان و آبا(پدر بزرگ، پدر و مادر صدیقه) آغازگر بخش نخست کتاب است. این بخش با 19 خاطره به خوبی شخصیت دختر تبریز را در دوران کودکی ترسیم می‌کند. سالهای پر التهاب 56 و 57 در بخش دوم کتاب با عنوان محوائیله دوخ بوشاهی(شاه را محو کردیم) به تصویر کشیده شده است.

این بخش حال و روز و فعالیت‌های صدیقه صارمی را در آن سال‌ها در قالب ده خاطره برای خواننده نمایان می‌کند؛ از بحث‌های سیاسی در دبیرستان تا حضور شجاعانه در تظاهرات و سر در آوردن از محوطه‌ی ساواک تبریز. از سرِ چشمه تا خط مقدم سومین و اصلی ترین بخش کتاب است. انقلاب تازه پیروز شده و دختر تبریز در تلاش برای مقابله با افکار انحرافی در دبیرستان. تلاشهایی که گاه به گیس و گیس کشی می‌رسید. صدیقه صارمی یک جا بند نمیشد بعد از راه اندازی انجمن اسلامی مدرسه از حفاظت نماز جمعه سر درمی‌آورد و بعد با معرفی امام جمعه آموزش امدادگری می‌بیند و بعد از خلاص شدن از امتحانات نهایی عضو بسیج شده و در خاصاوان دوره‌های نظامی را سپری میکند. سنگر بعدی نهضت است. به فرمان امام لبیک می‌گوید و می‌رود تا ایران را مدرسه کند.

جنگ که شروع می‌شود، پیله‌ی آبا که تنها مخالف رفتنش به منطقه است میکند اما آبا میگوید:« قیز ندی بو ایشلر ندی»(دختر را چه به این کارها). دختر تبریز چند روزی مدام در گوشش می‌خواند که:« مادر شما که آدم مذهبی و معتقدی هستی، چنین مخالفتی از طرف شما بعید است. مجروحان به کمک ما نیاز دارند... .» بعد از چندین روز سماجت آیا رضایت می‌دهد و می‌گوید:« نه از شهادتت می‌ترسم نه از جانبازی‌ات؛ ترسم از این است که اسیر شوی، آن وقت حلالت نمی‌کنم.»

از این به بعد صدیقه صارمی سه سنگر جهاد و پشتیبانی جنگ، نهضت و امدادگری را با هم حفظ می‌کند. در تمام این سال‌ها همسایه‌ی خط مقدم می‌شود، به کمک مجروحان می‌شتابد، بمباران بیمارستان را می‌بیند، با سیدی که نمیشناختش هم کلام می‌شود، آن دختر بی‌سر را در بغل می‌گیرد، برای اسرای مینی ژوپ  لباس بسیجی می‌برد و... تا اینکه در سال 1365 جذب آموزش و پرورش شده و در امور تربیتی به عنوان مربی پرورشی در سنگر تربیت دختران قرار می‌گیرد. در بخش چهارم کتاب شمه‌ای از فعالیت‌های پرورشی صدیقه صارمی بیان می‌شود و در نهایت جریان جدایی  او از امور تربیتی و رو آوردن به تدریس دینی و بازنشستگی و راوی راهیان نور شدنش خواننده را در امروز قرا می‌دهد.

انتهای پیام/

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •