نیک‌نفس: قبل از شروع عملیات دلهره داشتیم/ با پایین آمدن آب، پیکر گیر کرده شهدا به خورشیدی‌ها نمایان شد
  • 1397/11/25 12:08
  • 108180
روایت اینستاگرامی رزمنده لشکر عاشورا از عملیات والفجر 8؛

نیک‌نفس: قبل از شروع عملیات دلهره داشتیم/ با پایین آمدن آب، پیکر گیر کرده شهدا به خورشیدی‌ها نمایان شد

آب اروند در اثر جزر پایین آمده بود و جنازهای نحیف شان روی خورشیدی‌ها دیدنی بود و دیگر دست موج‌های اروند هم به آن‌ها نمی‌رسید!

گروه فرهنگی آناج: عملیات غرور آفرین والفجر 8 از بیستم بهمن ماه سال 64 به مدت بیش از 2 ماه در منطقه عمومی فاو به اجرا در آمد و از جمله عملیات‌های موفق رزمندگان اسلامی گردید که یکی از اصلی‌ترین نتایجش قطع دسترسی عراق به آب‌های خلیج فارس شد.

محمد نیک‌نفس، از رزمندگان لشکر عاشورا و از راویان دفاع مقدس مدتی است در صفحه شخصی خود در اینستاگرام به نوشتن خاطرات مربوط به آن زمان پرداخته است که در قسمت‌های مختلف این خاطرات به دید مخاطبان گذاشته می‌شود.

نیک‌نفس در اولین قسمت از خاطرات خود نوشته است:

در عملیات والفجر هشت وقتی غواصان گردان‌های حضرت سیدالشهدا و علی‌اصغر(ع) از نقطه رهایی، رها شده و وارد اروند شدند، بَرو بچه‌های گردان حبیب نیز در داخل روستای خسروآباد در آن اتاق‌های خشتی تجهیزاتشان را محکم می‌کردند تا لحظاتی بعد وارد کارزار شوند.

ماموریت گردان حبیب بدنبال گردان حضرت امام حسین(ع) بود و بعد از اینکه غواصان گردان‌های علی‌اصغر و سیدالشهدا ساحل اروند را شکستند، با عبور از اروند و پاک‌سازی نخلستان حاشیه اروند از جاده فاو_البهار شروع می‌شد و تا جاده فاو_البصره ادامه می‌یافت.

وقتی غواصان داخل آب شدند زمزمه یازهرا(س) از آن اتاق‌های خشتی و از میان نخلستان‌ها به آسمان بلند شد، در یکی از خانه‌های مخروبه خسرو آباد منتظر دستور فرمانده لشکر، برادر شریعتی بودیم که حرکت کنیم، قبل از شروع عملیات خیلی دلهره داشتیم؛ سوالاتی ذهن دنیایی‌مان را به خود مشغول کرده بود، واهمه داشتیم که بچه‌های غواص بتوانند موفق عمل‌ کنند و شرایط آنچنان که پیش بینی شده است، بشود؟ نشود؟ ولی اوستا کریم کارش را کرد، بارش نَم‌نَم باران به دلهره‌ها پایان داد و دلها را آرامش بخشید، ما که ساحل اروند بودیم از حال و روز بچه‌های غواص خبر نداشتیم ولی خودشان گفتند که بارش باران که توام بود با هوای ابری و تاریکی محض، باعث شد که دشمن غافلگیرتر شود.

 نزدیکی‌های ساعت ده شب بود که صدای درگیر شدن بچه‌ها با عراقی‌ها بر اروند طنین انداز شد و اشک‌ها در چشم‌های نگران حلقه زد، بیسیم‌ها به یکباره به صدا در آمدند، صدای فرمانده لشکر و فرماندهان گردان‌ها و واحدهای لشکر، بیسیم را پُر کرد. همزمان با غرش توپ‌ها و خمپاره‌ها، هِق هِق گریه‌ها هم از خانه‌های خشتی و مخروبه خسرو‌آباد بلند شد.

تیرو ترکش سلاح‌های سبک و نیمه سنگین دشمن، برگ نخل‌های خسروآباد را شروع به نوازش دادن کرد، نخل‌ها به بچه‌هایی که آن‌طرف اروند می‌جنگیدند، انس و الفتی دیگر داشتند؛ نجوای شبانه‌شان را شنیده بودند، سنگ صبورشان بودند، گروهان‌های گردان حبیب بعد از گردان امام حسین یکی پس از دیگری به آن‌طرف اروند رسیدند و پاک‌سازی نخلستان را شروع کردند.

فرمانده گردان برادر سید فاطمی که طول شب را سرگرم حرکت دادن گروهان‌ها به آن‌طرف اروند بود، زمانی سوار قایق شدند که هوا داشت روشن می‌شد و جزر اروند کامل شده بود، دیگر برای پهلو گرفتن قایق جایی نبود، بیست متری را داخل گل و لای ساحل رفتیم و خلاصه سوار قایق شده و بیخیال توپ و خمپارهای دشمن که اروند را کاملا پوشانده بود به ساحل عراق رسیدیم.

کنار ساحل چشمم به جناره بچه‌های غواص افتاد که چونان پرنده‌ایی به سیم خاردار و خورشیدی‌های جلوی خاکریز گیر کرده بودند! آب اروند در اثر جزر پایین آمده بود و جنازهای نحیف شان روی خورشیدی‌ها دیدنی بود و دیگر دست موج‌های اروند هم به آن‌ها نمی‌رسید، قایقی به گِل نشسته بود و در داخل اش چهار نفر شهید شده بودند و خونشان آب داخل قایق را نیلگون کرده بود؛ ظاهرا یکی از آن‌ها شهید ارجمندی بود « ناگهان موج وریب بیر بَلمی ساحله قارداش، ارجمندی دَه شمع اولدی او گوزل محفله قارداش»!

جنازه تعدادی از بچه‌های غواص جلوی خاکریز درست زیر روزنه سنگرِ عراقیها (تقریبا زیر لوله سلاح) افتاده بود و تعدادی هم پشت خاکریز و مدخل سنگر عراقی‌ها آرام گرفته بودند، نمی‌توانم آن صحنه‌ها را قدم به قدم توضیح دهم. پشت خاکریز که رسیدیم جنازه تعدادی از شهدا را که از روبه‌رو رگبار خورده بودند و زخم‌هاشان از پشت غنچه باز کرده بود حالم را گرفت، تعدادی هم که زنده بودند حالشان خیلی گرفته و پریشان بودند، دوستانشان را از دست داده و پیکر از هم گسسته‌شان جلوی چشمانشان بود، دوستانی که ماه‌ها و سال‌ها باهم خاطراتی داشتند اما اکنون در سکوتی ابدی به خواب رفته بودند. ساحل اروند هنوز از طراوت خون زخم‌هایشان سرمست بود و سر و صورت گِلی بچه‌های غواص، آن فضا را دوست داشتنی‌تر کرده بود، هوا کاملا روشن شد و سرو کله اسرای عراقیها پیدا!

ادامه دارد...

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظرات مخاطبان
  • سیامک
    پاسخ ۱۳۹۷/۱۱/۲۵ - ۲۱:۱۹
    لای لای ای جبهه لرین یورقونی ای خسته جوانلار روحوز شاد. سیزه خائن لر محو اولسونلار
    0 + 0 -
نظر شما
  • 1
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •