مدرسه میثاق
موسسه کوثر
قاصدک
پسرت نماینده مجلس می‌شود، چون اهل شفافیت نیست!
  • 1397/07/19 10:32
  • 104212
سلسله یادداشت‌های "منِ یک لاقبا"-حسن عدالتی

پسرت نماینده مجلس می‌شود، چون اهل شفافیت نیست!

حسن عدالتی نویسنده تبریزی رویدادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را با قالب طنز در معرض مخاطب قرار می‌دهد؛ وی اینبار سراغ شفافیت آراء نمایندگان و ضمانت ندادن ظریف رفته و داستان کوتاهی را روایت می کند.

گروه اجتماعی آناج: حسن عدالتی نویسنده تبریزی، آغازکننده ی سلسله یادداشت های طنز با عنوان "منِ یک لاقبا" است. وی رویدادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را با قالب طنز در معرض مخاطب قرار می‌دهد. عدالتی اینبار سراغ شفافیت آراء نمایندگان و ضمانت ندادن ظریف رفته و در داستانی کوتاه می نویسد:

" یکی از فامیل‌های باجناق محترمه! از فرنگ آمده و برای اینکه دکتر بودن فامیلش را به رخ بقیه فامیل‌های طرف خانمش بکشد یک مهمانی مفصل ترتیب داده که از بد روزگار منِ با دق و دل پر از باجناق رو هم دعوت کرد!

دارم براش...یک مهمانی مفصل متشکل از عمو و عمه و هر کسی که کمترین ربطی به خانواده همسرش داشت رو دعوت کرده بود. با دیدن مدعوین یک لحظه احساس کردم رازهای مگوی پدرزن گرامی رو شده و دارای برادر زن و خواهر زن جدید شدم از بس که آدمای ناشناس طرف خانومم در این مهمانی بودند!

بگذریم بعد از شام مفصل و البته خوشمزه که خوردیم طبق معمول همه دورهمی‌های فامیلی؛ خانومها مشغول غیبت و آقایون سرگرم سیاست و اقتصاد شدن(بگذریم که تحلیل‌های همه الا من پشیزی ارزش نداشت!) اما چیزی که اعصاب همه را خرد کرده بود دو موضوع بود؛ یکی سروصدای بچه‌ها و دوم کلاس گذاشتن باجناق!( یک جوری کلاس می‌گذاشت انگار خودش دکتره و از خارج اومده!)

دارم براش...وسط این سرو صدا آقای دکتر که انصافا شخص متشخص و مودبی بود رو کرد به بچه ها و گفت: نفری یک کاغذ بردارید و بیایید اینجا بشینید که می‌خوام شغل آیندتون رو بهتون بگم!

یاللعجب!گفتم: آقای دکتر مگه شما پیشگویی چیزی هستید؟ گفت: نه عزیز من روانپزشکم! بچه‌ها با کاغذهای سفید و خودکار نشستند وسط هال و دکتر گفت: بچه ها پنج دقیقه وقت دارین اول اسمتون رو روی ورقه بنویسید و بعد هر چی دوست دارید بزرگترها بنویسید و کوچیکترها نقاشیش رو بکشند! البته اونایی که کوچیکند بزرگترها اسمشون رو روی برگشون بنویسند!

برگه پسرم را گرفتم و با نگاه التماس آمیزی بهش اسمش را نوشتم بالای برگه. بچه ها با هیجان شروع کردند به نقاشی و یا نوشتن... بعد از پنج دقیقه، هیجان اطلاع از آینده درخشان فرزند و یا آبروریزی در مقابل باجناق وقت تمام شد و دل توی دلم نبود! برگه ها را جمع کردند و دادند دست دکتر!

دکتر گفت: ورقه اول میثم کیه؟  برادر زاده همسرم با خجالت گفت: من! دکتر گفت: تو یه خونه کشیدی که نمای اون متشکل از خطوط مورب و مستقیم بود... سه دقیقه ای صحبت کرد و نتیجه اون شد که در آینده احتمالا میثم آرشیتکت می‌شود!

یکی یکی اسم بچه‌ها را می‌خواند و آینده شغلیشون رو پیش بینی می‌کرد! احتمالا پزشک، شاید مهندس، ممکنه معلم و... نوبت به ورقه طاها رسید؛ پسر من! یا خدا خودت آبرو داری کن! نقاشی طاها یه خونه بود به رنگ آبی و دوچرخه قرمز رنگ!

دکتر گفت: پسر خونه یعنی سر پناه و رنگش یعنی آرامش قدر خانوادت رو بدون اما با این دوچرخه تا کجا می خوای بری؟ طاها گفت: تا جاییکه میتونم کمک حال بابا باشم و ...
الهی من قربونش برم!

دکتر آرام به من گفت: پسرت آینده دارد اما باید احساس امنیت مالی هم بکند! قدرش رو بدون چون تلاشت رو می‌بینه و قدردانه اما دوچرخه‌ای که می‌رونه نشانگر علاقه به پیشرفته اما هدفی برای آینده نداره کمکش کن!

آخیش طاها دمت گرم اما لبخند چندش آور باجناق خیلی اعصابم رو خرد می‌کرد...اما ورقه آخر سفید بود و اسم نداشت! دکتر گفت این ورقه مال کیه؟ اما جوابی نشنید!

یهو احسان برادرزاده دیگه خانمم گفت حتما ورقه امیره! چون فقط اون شغلش مشخص نیست! ای جااان...تنها پسر باجناق! و البته چشم غره وحشتناک باجناق به طفل معصوم!

دکتر گفت: خب نمی‌تونم نظر خاصی بدم اما پسرم چرا نه اسمت رو نوشتی نه چیزی رو برگه‌ات هست؟ به تته پته افتاد! من یهو پریدم وسط حرف دکتر و گفتم اما شاید من بتونم پیش بینی کنم! الان بهترین وقت برای حالگیری اساسی از باجناق چشم سفیدم بود.

دارم براش... دکتر گفت: شما؟ گفتم: یه لا قبام! با تعجب گفت: یه لاقبا! خوب  بفرمایید! بادی به غبعبم انداختم گفتم: من شغل‌هایی رو که می‌تونه باشه و یا نمی‌تونه باشه رو میگم تا نظر آقای دکتر چی باشه!

زیر چشمی به باجناق نگاهی کردم و ادامه دادم: اول اینکه نمی‌تونه آقازاده باشه چون حاضر نشده اسمش رو بنویسه و تو چشم همه نگاه کنه و بگه خوب کردم هیچی ننوشتم حقمه از سفره انقلاب! پس آقاااا زاده نیست(با تشدید)

 همسر مکرمه چشم غره نافرمی بهم رفت والبته قیافه سرخ لبویی باجناق جبران چشم غره بود... دوم اینکه چون برگه رو سفید داده پس نمی‌تونه وزیر یا مدیرکل باشه چون نتونسته بهونه‌ای برای سرکار گذاشتن همه پیدا کنه تا خودش رو عالم دهر نشون بده!

سوم چون اسمش رو ننوشته پس بالقوه می تونه یه نماینده مجلس باشه! دکتر و باجناق و کل فامیل با هم گفتن: جاااان...با قیافه حق به جانبی گفتم: دلیل اول؛ نظرش برای خودش هم مهم نیست فقط شرکت کنه کافیه! دلیل دوم؛ شفاف نگفته نظرش مثبت یا منفی حتی ممتنعه پس از شفافیت به شدت فراریه! دلیل سوم؛ تدبیر رو در جهت وزش باد دیده تا به اون طرف غش کنه! البته این یه احتماله!

با جناق با صدای لرزانی گفت یعنی حاضری امضا بدی که ممکنه امیر نماینده مجلس بشه؟ گفتم: نه من و نه آقای دکتر نمی‌تونیم تضمین بدیم که نماینده می‌شه اما می‌تونیم تضمین بدم که آقازاده نمیشه!

آخیشششش دلم خنک شد... اینو از وزیر امور خارجه یاد گرفته بودم. دهن دکتر با این تحلیل من به اندازه دهن کروکودیل باز بود... توی مسیر برگشت خانمم با عصبانیت یه ریز غر می‌زد و بهم بدو بیراه می‌گفت اما من ته ته ته دلم از خوشی یخ زده بود.

تازه این راند اوله باجناق چشم سفید بازم دارم برات...

کلید واژه ها:
تبلیغ داخلی آناج
مشاهده مطلب
نظرات مخاطبان
  • آزادی
    پاسخ ۱۳۹۷/۰۷/۱۹ - ۱۴:۳۳
    ببا حال بود
    2 + 0 -
نظر شما
  • 1
  • 0
  • 0
  •  
  • آناج نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.
  •