• 08:14

  • 1401-05-26

  • کد خبر: 42353

گفتگوی آناج با آزاده سرافراز، غلامرضا احمدی؛

نوجوان 15 ساله ای که هیچ گاه برای اسارت آماده نبود!/ آغاز فتح هویزه به دست بچه های تبریز اتفاق افتاد

غلامرضا احمدی از روزهایی می گویید که ایثار و از خودگذشتگی رزمندگان را در اسارت هشت ساله خود به تماشا نشسته و برای دیدن وطن روزشماری می کرده است، روزهایی که هیچ گاه امیدش را از دست نداده است.

گروه فرهنگ و هنر آناج: روز 26 مرداد سال 1369 ميهن اسلامي شاهد حضور اولين گروه آزادگان سرافرازي بود که پس از سال ها اسارت در زندان ها و اسارتگاه هاي رژيم بعث عراق، قدم به خاک پاک ميهن اسلامي خود گذاشتند.

آزادگان، با ايمان راسخ خود در برابر همه فشارهاي جسمي و روحي دشمنان ايستادند و روابط اجتماعي جامعه کوچک اردوگاهي خود را بر پايه اخلاق حسنه بنا نهادند و از شکنجه هاي مزدوران بعث هراسي به خود راه ندادند. آزادگان، صبورتر از سنگ صبور و راضي ترين کسان به قضاي الهي بودند. اينان سينه هايي فراخ تر از اقيانوس داشتند که از همه جا و همه کس بريده و به خدا پيوسته بودند، آزاده ناميده شدند چون از قيد نفس و نفسيات رهايي يافته بودند.

حال 32 سال از آن روز رهایی می گذرد، به سراغ یکی از همین پرستوهای عاشق وطن که هشت سال از دوران نوجوانی و جوانی خود را در اردوگاه های رژیم بعث به امید رهایی از قفس سپری کرده بود، رفتیم و با او به صحبت نشستیم، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان می کرد که هم خود را به وجد می آورد و هم ما را.

در ادامه گفتگوی ما با آزاده سرافراز، غلامرضا احمدی را بخوانید.

شروع هشت ساله اسارت…

هنوز 15 سالم نشده بود که با ذوق و شوق روزهای جنگ و فضایی که در کشور حاضر بود می خواستم به جبهه اعزام شوم ولی با توجه به اینکه سنم کم بود، این اجازه را نداشتم.

اواخر سال 59 و نزدیک عید نوروز سال 60 با اصرار به دوره نظامی رفتم تا بلکه به جبهه اعزام شوم. دوره نظامی در پادگان خاساوان برگزار می شد و منی که هنوز 15 سالم هم نشده بود، امیدوار به اعزام بودم ولی این اتفاق نیفتاد.

تلاش هایم بی ثمر نشد و بلاخره اواخر سال 60 قبول کردند که به جبهه های نبرد حق علیه باطل بروم.

اواخر عملیات فتح المبین بود، چند نفر از ما از شهر تبریز و با گردانی به نام ثارالله 12 فروردین سال 61 به جبهه رفتیم و در عملیات بعدی که بیت المقدس بود نیز شرکت کردیم.

مرحبه سوم این عملیات بود که دهم اردیبهشت ماه 61 شروع شد و ما در یک تک دشمن و در نزدیکی ها شهر بصره که خیلی پیشروی کرده بودیم، به محاصره درآمدیم.

قبلاً دشمن وقتی خود می خواست عقب نشینی کند، توپخانه قوی راه می انداخت و با این ترفند عقب نشینی می کرد ولی بر خلاف تصورات ما، این اتفاق نیفتاد و بعد از توپخانه که زمین را هم به لرزه انداخته بود، جلو آمد و 11 نفر از ما که بسیاری نیز زخمی شده بودند، به اسارت درآورد، و این شد که 25 اردیبهشت 61 آغاز اسارات هشت ساله من که در آن زمان هنوز 15 ساله نشده بودم، شروع شد.

هیچ گاه برای اسارت آماده نبودم!

باید صادقان بگویم، هیچ تصوری از اسارت در ذهن ما نبود. ما فکر می کردیم در صورت اعزام به جبهه شهید و یا زخمی خواهیم شد و هیچ وقت به فکرمان نمی رسید روزی به دست دشمن اسیر شویم. خوب هب خاطر دارم، ما سه دوست بودیم که از مسجد امام حسن چهارراه عباسی اعزام شدیم. خدا رحمت کند شهید محمد جباری را، چند سالی از ما بزرگ تر بود، قبل از اعزام به ما می گفت، اگر من اسیر شوم، سنم به سربازی می رسد و فکر می کنند به عنوان سرباز اعزام شده ام ولی می فهمند شما بسیجی وار آمده اید و پدرتان را درمی آورند!

همان روزها بود که واژه اسارت به گوشمان رسید ولی حتی تصور اینکه روزی ما هم اسیر شویم، نداشتیم.

چند سال اول اسارت فقط با خدا کلنجار داشتم که چرا من اسیر شدم و چرا لایق شهادت نبودم!

واقعا هیچ کس آمادگی اسارت و حتی شناختی از این موضوع نداشت.

حاج آقای ابوترابی راه و رسم زندگی عزتمندانه در دوران اسارت را به ما آموخت

یکی از خوش اقبالی های من در دوران اسارات آشنایی با حاج آقای ابوترابی بود، ایشان همانند پدری مهربان در کنار اسرا بودند و به ما آموزه های دینی و اخلاقی را می دادند، رسم زندگی سرافرازانه و باعزت در اردوگاه های مخوف عراق را به می آموختند و همین ها باعث شد بتوانیم روزهای سخت و طاقت فرسای اسارت را پشت سر بگذاریم.

آغاز فتح هویزه به دست بچه های تبریز بود

افرادی که در گردان ثارالله بودند، از بچه های تبریز حضور داشتند ولی مستقیم در عملیات بیت المقدس به خرمشهر نرفتیم و در عملیات فرعی حضور داشتیم. وقتی دیدند بچه ها بسیار آماده هستند از نیروها استفاده شد و ما به جبهه جلوتر از سوسنگر رفتیم جایی که 75 کیلومتر هم پیشروی کرده بودیم!

باید بگویم بچه های تبریز آغاز فتح هویزه را رقم زدند و ما بدون کوچکترین درگیری وارد هویزه شدیم و در ادامه نیز به بصره پیشروی کردیم.

ایثار و از خودگذشتگی را با چشمانم به نظاره نشستم

روزی که اسیر شدیم، دیدیم که 300 تانک در مقابلمان قرار دارد، سلاح سنگین ما آرپی جی بود که آن هم کار نمی کرد. بسیاری از ما زخمی بودیم و در داخل سنگرها حضور داشتیم، یادم است من بیرون از چادرهایی بودم که زخمی ها در آنجا حضور داشتند، عراقی ها داخب چادر نارنجک می انداختند و در ادامه با ترس و لرز به چادر می آمدند!

همین نارنجک ها دوستای زخمی ما را زخمی تر کرده بود…

در آن سال های ابتدای جنگ عراقی ها به اسیر نیاز داشتند بنابراین بسیاری از ما را که زخمی هم بودیم محاصره کرده و به اسارت بردند.

بسیاری از دوستانمان جلوی چشممان شهید شده بودند، ما هم محاصره شده بودیم، لحظات سخت و نفس گیری بود.

یکی از همراهان ما در زمان قبل از اسیر شدن، یعقوب همراهی بود، وی که در نیروی هوایی مشغول بود به خاطر اینکه نیروی هوایی اعزامی به جبهه ها نداشت به عنوان بسیجی پای کار آمده بود و به جبهه اعزام.

وقتی عراقی ها به داخل سنگر نارنجک می انداختند، همین یعقوب همراهی از ناحیه سینه به شدت زخمی شده بود و خون می آمد. پشت سر ما هم جلال حسینی بود که کم سن و سال تر بود ولی یعقوب همراهی سنش از ما بیشتر بود.

من خواستم تا با چفیه ام زخم سینه یعقوب همراهی را ببندم ولی او به جلال حسینی اشاره کرد و خواست فکر ی برای زخم های او بکنم، آن لحظه ایثار را با تمام وجود به تماشا نشستم و دیدم که چطور از خودگذشتگی در لحظات رزمندگان ساری و جاری بود. و در همه آن هشت سال این صحنه را هیچ گاه فراموش نکردم و البته در دوران اسارت این ایثارها بیشتر به چشم می خورد.

یک اسیر تا به اردوگاه برسد و در آنجا مستقر شود، باید از هفت خوان مخوف عراقی ها عبور کند.

چند ماه ابتدایی مدام مکان های ما تغییر می یافت و از این زندان به آن اردوگاه و از جایی به جای دیگر منتقل می شدیم.

جان سالم به در بردن از زندان بغداد خوش خبری آن روزها بود، آن قدر که در بازجویی به شدت شکنجه می کردند تا برای خود اطلاعات به دست بیاورند.

آبی که هیچ گاه به لب تشنه اسیر زخمی نرسید!

یادم است دو شب در بصره در پادگانی در یک اتاق کوچک تعداد زیادی از اسرا را نگه داشتند، البته اسرا را وارد نمی کردند بلکه با لگد و فشار دست و … به زور واردمان می کردند تا بتوانند در را ببندند، بیشتر بچه ها روی دست و پای دوستانمان نشسته بودند و اصلا جا نبود.

بسیاری از بچه ها زخمی بودند و بسیار تشنه. در همان حین چشمم به اسیری افتاده که زخم هایش خیلی دردآور بود، حتی نگاه کردن به زخم هایش هم دل هر کس را به درد می آورد، ناله می کرد و بسیار تشنه بود. بیرون از اتاق سربازی بود که کشیک می داد، با اشاره به او فهماندیم که آب می خواهیم بعد از دو ساعت در را باز کردند و یک پارچ با نصف آب و یک لیوان در اختیارمان گذاشتند، همه پارچ را دست به دست می کردند تا آب به آن اسیری برسد که زخم هایش بیشتر است و بیشتر عطش دارد، ولی وقتی آب به او رسید، آب را نخورد و به بغل دستی اش آب را داد!

همه تعجب کردیم ولی او که قادر به صحت کردن هم نبود، با زبان بی زبانی به ما فهماند که شاید به خاطر زخم های من به من آب برسانند ولی به شما آب نمی دهند، پس شما بخورید! بگذریم که هیچ گاه دوباره به ما آب ندادند ولی همین جلوه از ایثار هم هیچ گاه از ذهنم پاک نشد.

بعد از چهار ماه بلاخره تا آخر اسارت در اردوگاه موصل مستقر شدیم.

رزمندگان در دوران اسارت بسیار با ایثار و گذشت رفتار می کردند ولی ما نتوانستم این ایثار و درس فداکاری را به خوبی در جامعه انتقال دهیم، شاید فکر کردیم اگر بگوییم ریا می شود و متهم به تظاهر می شویم ولی این فرهنگ مال شخص من نبود بلکه فرهنگ یک ملت بود که باید انتقال داده می شد.

اگر الان این روحیه در جامعه ما کم رنگ است به دلیل کم کاری هایی است که شده است.

نوجوان 17 ساله ما در برابر خاطراتی که از جنگ می گوییم سراپا گوش است و به سرعت همزاد پنداری می کند ولی آیا ما در انتقال هر آنچه برایمان رقم خورد، موفق بوده ایم؟!

در هر منصبی که هستیم باید منشا خیر باشیم، باید ببنیم اولویت نظام چیست و ما چطور می توانیم گوشه ای از کار را بگیریم، حال شاید فردی با حضور در شورای شهر منشا خیر شود و فردی با برگزاری جلسه ای قرآنی!

همه می توانند به نظام خدمت کنند، ولی همواره باید ببینند خلاء کجاست.

خدا رحمت کند، شهید خلیل فاتح را. به خوبی به یاد دارم که سپر بلا شدند و در اردوگاه رژیم بعث به شهادت رسید. هیچ گاه یادم نمی رود ایثار و گذشت این شهید بزرگوار را.

وقتی کتک می خوردیم، نشاط روحی داشتیم و خودمان را قوی نشان می دادیم ولی دیدن اینکه رفقایت کتک می خورند، خیلی سخت و غیر قابل تحمل بود.

خبر رحلت امام، جانگداز بود ولی صبری معجزه آسا ما را نجات داد

روزهای اسارت پر از خاطرات تلخ و شیرینی است که هنوز هم در ذهنمان تمام نشدنی است.

تلخ ترین خاطره برای هر آزاده ای در دوران اسارت، خبر رحلت امام بود. چه رزمنده هایی که به شوق دیدن امام، روزهای سخت اسارت را پشت سر می گذاشتند ولی شنیدن رحلت امام و سال هایی که بعد از رحلت امام اسیر بودیم، برایمان به صورت زجرآور می گذشت.

طبق آموزه های دینی هیچ گاه در دوران اسارت امیدمان به آزادی را از دست ندادیم، همواره به زندگی امیدوار بودیم. ولی 2 سال بعد از پذیرش قطعنامه که مدام می گفتند آزاد می شویم یا نمی شویم، برایمان به اندازه بیست سال گذشت!

ما اسیر بودیم ولی دل خانواده هایمان خون بود!

نباید از خودگذشتگی خانواده هایمان را نادیده بگیریم. در دوران اسارت ما، خانواده هایمان هم کم عذاب نکشیدند، بی خبری هایی که بود و سرنوشت نامعلومی که در انتظارمان بود، همه خواهان صبری عظیم بود که خداوند توفیق این صبر را برای خانواده ها بیشتر کرد.

خیلی از نامه ها و عکس ها هیچ گاه به دستمان نمی رسید، خیلی از نامه های ارسالی ما هم به دست خانواده هایمان، باید پای صحبت خانواده های اسرا هم نشست و دید آن ها در آن سال های انتظار چه ها که نکشیدند…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.